جمعه ۰۲ تیر ۱۳۹۶    0:0:0
آخرین بروز رسانی : ۵ روز پیش


 
banner defult
منابع دیجیتال
انتشارات كتابخانه
کتاب بهارستان
پيام بهارستان
نامه بهارستان
اسناد‌ بهارستان
سند پژوهی بهارستان
مطبوعات قديمي
تذکرات دیانتی
استوار قم
دعوة الاسلام والاسلام
الدین و الحیوة
مجله مسلمین
آئين اسلام
مجموعه حکمت
لوح مطبوعات دینی 1
گزيده نشريات افغانستان
روزنامه مجلس
بررسی های تاریخی
درسهایی از مکتب اسلام
هنر و مردم
لوح مطبوعات دینی 2
نشریه دانشکده ادبیات تبریز
The Parliament's Library

دعوة الاسلام والاسلام
خود سرگذشت نامه
شرح حال
آرشيو نشريه
 
 
خود سرگذشت نامه

زندگی خودنوشت داعی الاسلام با عنوان

سوانح زندگانی سید محمد علی (داعی الاسلام)


شرح حال زیر از یکی از نویسندگان پرکارایرانی با نام محمدعلی داعی الاسلام و به قلم خود اوست که در سال ١٣٢٥ش و به درخواست نصرت الله نوریانی برای هفته نامه آیین اسلام نوشته است و در شماره ١١٧ این هفته نامه به چاپ رسیده است. داعی الاسلام سالها در تهران و اصفهان تحصیل کرد و مدت بیست و پنج سال در دانشگاه عثمانیه حیدرآباد دکن به تدریس زبان فارسی مشغول بود. دو نشریه یکی با عنوان الاسلام در اصفهان منتشر کرد و یکی با نام دعوه الاسلام در حیدرآباد. مهم ترین کار تألیفی وی فرهنگ پنج جلدی به نام فرهنگ نظام در لغات فارسی است که تتبع ویژه خود را دارد. وی با چندین زبان کهن و روز آشنا بود و از این جهت نیز فردی ممتاز به شمار می رفت. قبر وی در دایره میرمؤمن یعنی قبرستان میر مؤمن در حیدرآباد است و در کنار قبر سید اسدالله بن حسن رضوی اصفهانی معروف به سید حسن مسقطی قرار دارد. تاریخ فوت داعی الاسلام ١٨ صفر ١٣٧١ ق است. (این تاریخ مغتنم است زیرا در دانشنامه ادب فارسی مجلد چهارم هم ذیل شرح حال داعی الاسلام اساساً به بازگشت وی از ایران به هند و فوت او در حیدرآباد اشاره ای نشده است).

سید علیرضا طیرانی

برگرفته از مقاله انتشار یافته در وب سایت کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران



نوریانی عزیز
پیشنهاد کردید که من سوانح زندگانیم را بنویسم تا در جریدة مقدسه «آئین اسلام» درج کنید – مقصود شما را فهمیدم – می خواهید خوانندگان جریده شما از زندگانی بالنسبه طولانی یک فرد ایرانی که ظاهراً تمام ایام گذشته اش را در تعلم و تعلیم صرف کرده نکاتی بنفع ایران و اسلام استخراج کنند، مواقع روشن را جوانان سرمشق زندگانی خود سازند و پیران سرمشق تربیت اولاد خود و نقاط ضعف و تاریک را عبرت برای احتیاطات در زندگی قرار دهند و ضمناً بدست آورند که حاصل تجربیات عمر او چه نصیحتی برای ملک و ملتش می آورد.
پس اگر حاصل تجربیات عمرم را در چند جمله برای شما بیان کنم بس است و این است:
ملت ایران در صورتی بر پای خود می ایستد و جلال قدیم خود را بدست می آورد که به دو شرط عمل کند.
  1. تعلیم عمومی در تمام افراد جریان یابد. هر پسر و دختر ایرانی خوانا و نویسا باشد. زبان فارسی بهترین زبان است و خطش علمی ترین و آسان ترین خط و عملی کردن تعلیم عمومی هم آسان است.
  2. سلطنتی که تمام حوائج ملت را برآورد چون امروز دو سلطنت ضد هم در ملت ایران هست. یکی سلطنت ظاهر که دارای دو قوه مقننه و مجریه است و بدون دین است. دوم سلطنت مخفی که مقننه و مجریه اش روحانیان دیمی بی تشکیلند و اکثریت ایرانی در تحت نفوذ این سلطنت است که با سلطنت ظاهری در مبارزه است و حربه اش که از هر توپ و بمبی قویتر است مذهب است. تا وقتی که دو سلطنت یکی نشود و سلطنت ظاهری تمام حوائج ملت را بر نیاورد که بالاترین آنها مذهب ملت است و تا وقتی که در هئیت وزراء یک وزیر مذهب نباشد و تشکیل روحانی بساختن روحانیان و تقسیم بر ملک در خود دولت بعمل نیاید نه ملیت در ایران خواهد بود و نه ایران بر پای خود خواهد ایستاد که هر چه سلطنت ظاهر برسد سلطنت دوم پنبه خواهد کرد و با تبلیغات خود نخواهد گذاشت قلوب اکثریت ملت مایل بعمل به قوانین ساخته اول شود.
این بود نتیجه تجربیات زندگانی من خودتان نتایج بگیرید.
بسم الله کلیاتش این است در آخر قرن سیزدهم هجری قمری در لاریجان که نام بلوک حصص شرقی و جنوبی کوه دماوند است از یک پدر سید حسن حسنی عالم بوجود آمدم. جد اعلایم از آن صد و دوازده نفر سید علوی بود که در اول قرن سوم هجری بخواهش حضرت رضا (ع) که آنوقت در طوس تشریف داشتند و ولیعهد خلافت مأمون بودند، برای انجام امور خلافت و حکومت ولایات به ایران آمده بودند و شرح حالشان در کتاب تاریخ رویان و مازندران تألیف مولانا اولیاءالله و کتاب تاریخ طبرستان تألیف ابن اسفندیار درج است که بعد از ورود به ولایت ری خبر شهادت امام رضا را شنیده در کوهستان البرز پخش شدند و یکی از سادات سلسله ما داعی صغیر به سلطنت مازندران هم رسیده بود. این است شجره نسب سیادتم:
محمد علی بن فضل الله بن محمد علی بن عباس بن یوسف بن جعفر بن یوسف بن محمد حسین بن صالح بن محمد بن اسکندر بن علی بن محمد بن علی بن حسن بن پیرزاد بن حسن بن عبدالله بن لطف الله بن فضل الله بن محمد بن حمزه بن محمد بن حمزه بن علی بن زید بن علی بن عبدالرحمن الشجری بن قاسم بن حسن بن زید بن الامام حسن بن علی بن ابی طالب علیهم السلام.
چون طبقه عالی و متوسط لاریجان فقط در تابستان در آن کوهستان جنّت نشان هستند و باقی فصول در آمل مازندران به کسب و تجارت و دهداری اشتغال دارند در سن پنج سالگی در آمل به مکتب رفتم و بعد از خواندن قرآن و بعضی کتب فارسی و تعلم خط نصاب الصبیان ابونصر فراهی را در همان مکتب حفظ کردم و بعد برای تحصیل صرف و نحو عربی به مدرسه مسجد جامع منتقل شدم و بعد از خواندن صرف و نحو تا آخر سیوطی و حاشیه ملا عبدالله در منطق به طهران آمدم و اول در مدرسة قاجار و بعد در مدرسه سپهسالار جدید حجره داشتم.
تا اوایل تحصیل طهرانم تابع محیط محصلین بودم که بعد از نحو و صرف عربی، معانی و بیان و بدیع و منطق می خواندیم و بعد اصول و فقه و حکمت، ولی من برای بار اول آن محیط را دریدم و در روزهای پنجشنبه و جمعه که آن زمان ایام تعطیل و استراحت طلاب بود، ریاضی یعنی حساب و هیئت و هندسه و جغرافی می خواندم و در ادبیات عربی و فارسی نثر و نظم خوض می نمودم و با شعر گفتن هم تفریح می کردم.
در مدرسه سپهسالار شهرت بود که در مدرسه صدر اصفهان دو نفر فاضل معمر بی نظیر ایران آخوند ملا محمد کاشی و جهانگیر خان قشقائی هستند. شوق استفاضه مرا اصفهان پرتاب کرد. در همان مدرسه صدر جنب حجره آخوند کاشی حجره گرفتم و سالها استفاضه می نمودم و در درس خارج فقه و اصول شیخ محمد تقی معروف به آقا نجفی هم می رفتم. احکام فقه را از جواهر الکلام و حدایق و وسائل که کتب اجتهادی است استنباط می کردم.
سطح فکر طلاب آن عصر رسیدن به اجتهاد در فقه و نشستن بر مسند قضا و ریاست روحانی بود، اما من آن فکر را نداشتم و نمی دانستم چه می خواهم. انسان ساختة نصب العینی است که از محیط یا از فردی می‌گیرد. بسا اشخاص که از یک جمله یک فال بین یا شخص بزرگواری در طریق یک نصب العین تهوری افتادند و آخر به نصب العین خود رسیدند یا در راه با آرزوی خود خاک شدند. قصه تاریخی سه شاگرد که در یک مکتب نیشابور درس می خواندند و یقین داشتند هر کس آب کوزه آن مکتب را بخورد جاهی بلند خواهد یافت مورد است. آن تصور موهوم یکی از آن سه تا را خواجه حسن نظام الملک ساخت دوم را عمر خیام و سوم را حسن صباح.
نظامی عروض در چهار مقاله گوید:
احمد بن عبداالله الخجستانی را پرسیدند که تو مردی ضربنده بودی به امیری خراسان چون افتادی؟ گفت به باد غیس در خجستان روزی دیوان حنظلة باد غیسی همی خواندم بدین دو بیت رسیدم:
مهتری گر بکام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رو یاروی
داعیه در باطن من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که اندر بودم راضی نتوانستم بود و خران را بفروختم و اسب خریدم ....
چند بار از زبان آخوند کاشی شنیدم که در لهجه کاشی خود فرمود «سید محمد علی جوهر است» چنان حدس زدم که آن بزرگوار در من همتی دیده و باید خودم آن همت را ببایم و پرورش دهم. تا کنون خودم آن جوهر را نیافتم اما می دانم آن جمله در اعمال زندگانیم تاثیر قوی داشته است.
غوررسی در ادبیاتم مرا به سلیمان خان رکن الملک شیرازی که نایب الحکومه اصفهان و مرد ادیبی بود آشنا ساخت. اگر شبها و روزهای جمعه در محفل او بی ایشان حاضر نمی شدم گله می شنیدم. ناگاه اتفاقی افتاد که برای دفعه دوم محیط علمی آن زمان را پاره کردم.
جمعی از مبلغین عیسوی که از اروپا به هندوستان رفته فارسی آموختند و کتب متعدد در ردّ بر اسلام در هند چاپ کرده به اصفهان آمده منتشر نمودند و مبارزه می‌کردند. حوزه علمیه با مشورت رکن الملک مرا برای جواب آنها معین کرد.
اول خودم را بخواندن کتب عهد عتیق و جدید و کتب رد اسلام بر نصرانیت و بالعکس و آموختن یک درجه از زبان عبرانی مهیای کار کردم و بعد مشغول شدم و مجله الاسلام اصفهان که سالها چاپ می شد، مناظره من با مبلغین عیسوی بود. در ضمن آن کار زبان انگلیسی را هم آموختم در سال ١٣٢٤ هجری قمری شوق حج بیت الله مرا به حجاز برد و در مراجعت از راه شام به مصر رفتم و در آنجا از تجار ایرانی که از کارهای اصفهانم با خبر بودند پذیرائی و احترام دیدم. و چون از آنجا کشتی برای خلیج فارس نبود به بمبئی رفتم که از آنجا به ایران بیایم.
ایرانیان بمبئی که مجله الاسلام مرا خوانده بودند خواهش کردند در آنجا هم با مبلغین بسیار عیسوی که سالها مشغول کار بودند مسلمانان جواب آنها را نمی دادند مناظره کنم. گفتند برای ما ایرانیان در نظر مسلمانان هند از شیعه و سنی افتخار است که جواب اعتراضات نصاری را ایرانی بدهد. قبول کردم و برای مقدمات کار شروع به آموختن زبان اردو کردم. در مدت دو ماه و نیم بقدری اردو آموختم که در یک مجلس عمومی نیم ساعت در موضوع مقایسه ادیان در اردوی فصیح حرف زدم و باعث تعجب اهل مجلس و آنانی که بعد آن واقعه را شنیدند گردید.
اما جای تعجب نبود چون بعضی از دماغها قوة مخصوص برای آموختن زبانها دارند و می توانند هر زبانی را با لهجه و مدات اجزای الفاظش زود بیاموزند. من که ابتدا به آموختن زبانها کردم اولاً برای ورزش دماغی، اصولی پیدا کردم که در آموختن هر زبان تازه مغز با آن انس بگیرد و بتدریج تمام افکارش در آن زبان انجام یابد و بجای نوشتن قلم بر کاغذ انگشت در هوا در آن زبان الفاظ بنویسد. کسی که مناسبت فطری به آموختن السنه دارد در مدت کوتاهی قادر به تعلم و خواندن و نوشتن آن زبان می شود. برای آزمایش آن اصول به جمعی عربی و اردو و انگلیسی تعلیم دادم. در متعلمین بعضی که کله شان تناسب فطری داشت کامیاب شدند دیگران نشدند، اما فائده بردند.
به عقیده من کسی که سه زبان سامی و آریائی یعنی عربی و لاتین و سنسکریت بداند و تناسب فطری با السنه داشته باشد، می تواند عدد زبان هائی که می آموزد به صدها برساند و من هر زبانی آموختم برای حوائج علمیه ام بوده وقتم را منحصر به آموختن السنه نکردم.

مجله دعوة الاسلام

مجله دعوةالاسلام بمبئی را در دو زبان فارسی و اردو می نوشتم. انجمن و مجله دعوةالاسلام در تمام هندوستان شهرت یافت و از شهرستانهای هند مرا برای مناظره با مبلغین عیسوی می طلبیدند.
در سال سوم توقفم در هند برای دانشکده حیدر آباد دکن یک استاد ادبیات فارسی می خواستند با این شرایط که ایرانی عالم عربی باشد و زبان انگلیسی و اردو هم بداند. در ایرانیان آن وقت بمبئی غیر از من کسی واجد شرایط نبود و قونسول ایران در بمبئی مرا معرفی کرد. چون سلطنت دکن اسلامیه و حیدر آباد مانند طهران خودمان است و آن شغل را کمک به مقصودم که دعوةالاسلام بود دانستم قبول کردم.
البته هر کس بخواهد بالاتر از سطح محیط عصر خود کارهائی انجام دهد حسودانی پیدا می شوند. همان ها غرغر کردند که فلانی از انگلیس برای ترک دعوت اسلام رشوه گرفته، در حالتی که انگلیس در هند تبلیغ هر مذهب را آزاد گذاشته و سلطنت دکن مستقله اسلامیه است، ربطی به انگلیس ندارد و من کار دعوت را در شغل استادی هم سالها داشتم و ربع حقوقم را هم به انجمن اعانه می دادم .
به ورود هندوستان محیطم به کلی عوض شد. در مملکتی وارد شدم که از عجایب دنیا است. هر طبقه از اهل ملک با تمدنی مخصوص زندگانی می کنند. از تمدن های قبل از تاریخ تا جدید ترین تمدن آنجا دیده می شود. تمام ادیان و مذاهب قدیم و جدید آنجا جلوه گر است. تمام اعصار مرده ایران چون هخامنشی و اشکانی و ساسانی و اسلامی حتی عصر صفوی آنجا زنده است. در آن محیط وسیع بیرون از محیط محدود ایران نفس می‌کشیدم و افکار گوناگون که از اثر محیط تازه در مغزم می آمد تمام بر یک مرکز دور می‌زد که من مسلمان ایرانیم و باید هر تحصیل و جنبش علمیم به نفع مواسم باشد.
در ایام استادی دانشگاه هم خواستم خودم را مستحق واقعی استاد خوانده شدن زبان فارسی نمایم. زبان پهلوی و اوستا و هخامنشی را آموختم و سه زبان دیگر هند یعنی گجراتی و بهاشا و سنسکریت را هم به تدریج یاد گرفتم.

تألیف فرهنگ پنج جلدی نظام

ناگاه مورد خواهش دولت اسلامیه دکن برای تدوین یک فرهنگ جامع عصری برای زبان فارسی شدم. هندوستان از ابتدای قرن پنجم هجری تاکنون علاقمند به فارسی است. هشتصد سال زبان دولتی و علمی تمام هند فارسی بوده و قرنها زبان تکلمی مسلمانان هم بوده و اکنون هم در عموم مدارس درس داده می شود و قباله عزت تاریخی مسلمانان است. چون تمام فرهنگ های فارسی که به تدریج در ایران و هند نوشته شد شعری است و فقط دارای الفاظی است که در شعر آمده، در حالتی که زبان مرکب از سه شعبه نظم و نثر و تکلم است و در این عصر کتاب لغت یک زبان باید دارای تمام الفاظ هر سه شعبه باشد، مأمور شدم چنان فرهنگی با بیان ریشه هر لفظ فارسی در اوستا و سنسکریت بنویسم که دارای تحقیقات جدیده فرهنگی اروپا هم باشد.
در مدت نوزده سال آن فرهنگ را در پنج جلد به اتمام رساندم و از طرف دولت اسلامیه دکن چاپ شد و مزین بنام مبارک شاه دکن «فرهنگ نظام» است.
بعد از بیست و پنج سال خدمت استادی دانشگاه متقاعد شدم و در ایام جنگ جهانسوز به وطن عزیزم ایران برگشتم.
چون بسیاری از درس خواندهای ایران هم به سیاست به نفع خارجیها آلوده شدند، در ورودم به ایران از من می پرسیدند چه روزنامه‌ای دایر خواهی کرد و چه حزبی را تشکیل خواهی داد و چه مرامی خواهی داشت؟
جواب می دادم روزنامه من کتب علمیه تمام جهان و حزب من تمام مسلمانان گیتی و مرام من دانش است. من همیشه سیاست را مطالعه کردم اما هیچ گاه در آن مداخله نکردم. هر کسی را کردگار از بهر کاری آفرید. در ایام تدریس ادبیات و تاریخ زبان فارسی اسلامی و قبل از اسلام و اثر محیط وسیع و عجیب هندوستان عقیده ام این شد که شاعری فارسی در عصر صفوی بدرجه کمال خود رسیده بود و در عصر قاجار در قوس نزول افتاد و چون همان شاعری عصر صفوی تاکنون در هندوستان در فارسی و اردو زنده است من هم عنان شاعری خودم را به همان سبک صفوی برگرداندم و حتی اشعاری که در ایران در سبک قاجار ساخته بودم به آب دادم.
در ایام توقفم در حیدرآباد دکن با مهاراجه کشن پر شاد متخلص به شاد که بیست و پنج سال مقام صدر اعظم ملک را داشته و در زبان فارسی و اردو هر دو ادیب و شاعر بود، ربط تام داشتم، و مدت ده سال روزهای جمعه در منزل ایشان محفل ادبی داشتیم که دوستان مخصوص شاعر ایشان می آمدند و هر کدام یک غزل طرحی می‌خواندیم.
برای نمونه از اشعاری که در هند به سبک صفوی ساختم چند شعر از چند غزل می نویسم:

غزل

وای بر من سالها حیران این مشکل دل است
با تو پیوستن محال است و گسستن مشکل است
یاد از خود رفتگی‌ها در سترگ ره که دل
هر قدم برداشتم پنداشت آخر منزل است
کشتگان تیغ نازت بس که بر هم ریختند
در سر کوی تو ناکام از تپیدن بسمل است
نه نثار یار شد نی در کنار آورد یار
شرمساریها مرا از این دل بی حاصل است
چیست این تبدیل ماهیت که بینم خویش را
کانچه گفتم و آنچه خواندم و آنچه کردم باطل است
عشق بار آور شود گر از دو سو دیوانگی است
سود چوب قیس مجنون است، لیلی عاقل است
در طلبکاران خدایا کس چون من بی کس مباد
من ز خود غافل شدم دلدار از من غافل است

غزل

بامدادان هوس کوچة دلبر دارم
باز امروز خدایا چه مقدر دارم
خوشدلی مایة عمر است و غم از خود خواهی است
هر چه در میکده خواندم همه از بر دارم
زده ام چنگ بزلف تو پس از جان بازی
لشگر ظلم تو امروز مسخر دارم
گبر و هندو بپرستیدم از این پس کز عشق
چشم کنگا است مرا سینه پر آذر دارم
حال ماضی سراسر غم من روشن کرد
که چه مستقبل تاریک ز اختر دارم

غزل

با کم چه ز دشمن که بکس کار ندارم
صد شکر که من یار دل آزار ندارم
در وصل رهم جان بتو گمنام چه باک است
منصور نیم چشم سوی دار ندارم
سرشار ز عشق تو بود هر رگ مویم
زین بعد مگوی عاشق بسیار ندارم
سر مستی من از ره چشم است و ره گوش
از همت عالی لب میخوار ندارم
در زاویه جوئیدم ای جمع خریدار
اکنون متجاوز از سه سال است در طهرانم و آخر خود را شناخته ام که مصداق ابن شعر شهید بلخی هستم:
تا به حدی رسیده دانش من
که بدانسته ام که نادانم
این بود کلیاتی از سوانح زندگانیم و اگر بتمام کلیات و جزئیات زندگانیم پردازم آئین اسلام سه چهار من کاغذ شود.