صائب تبریزی از ستارگان پرفروغ آسمان ادب فارسی است که با نازک خیالی، پیوندهای شاعرانه­ ایی بین حوادث و امور ایجاد می­کند تا با تشبیه معقول به محسوس، از بدیهیات و امور واضح، پنجره­ ای به دنیای مفاهیم دیریاب بگشاید.

حالات کودکان در این مشابه سازی­ها، نقش قابل توجهی دارد به گونه ­ایی که صفات و حالات آنها چون بازی، خاکبازی، ورق زدن کتاب، سنگ انداختن به درخت میوه، دویدن، گریه، میل به آغوش مادر، غفلت، قناعت، دندان در آوردن و... از نمونه­ هایی است که شاعر آنها را در خدمت مضامین اخلاقی چون تزکیه نفس، جایگاه والای انسانی، اجتناب از غفلت، عبرت از زندگی و ...قرار داده است. بی شک این تصاویر بدیع و شگفت که گاه تشخیص رشته­­ های پیوند طلایی آنها دشوار می­نماید، نیازمند شرح و تحلیل است. در این مقاله بیش از بیست تمثیل از صائب را مورد تأمل و تحلیل قرار داده­ ایم، تا نشان دهیم که این شاعر چگونه از حالات و ویژگیهای کودکان برای تبیین حقایق زشت و زیبا که عمدتا نقش تربیتی و اخلاقی دارند، استفاده کرده است.

کلید واژه: صائب تبریزی، کودک و نوجوان، تشبیه تمثیل.

مقدمه

صائب یکی از شاعران بلندپایه­ ی قرن یازدهم است که اشعارش را در لباس مضمون و تمثیل به قدری زیبا پرورانده که هیچ کس – لااقل از میان هم عصران خود- یارای مقابله با او را نداشته است. آهنگ شعرهایش در ورق ورق دیوانش، با یک اندیشه تخیلی و ترکیبات و استعارات شگرف، طنین می اندازد به گونه­ ایی که بنا به گفته ادوارد براون «بهترین ابیات و زبده­ ترین اشعار پر معنای فارسی را گلچین  می­کردم و در بیاض خویش مثبت می نمودم، هنگامی که درصدد برآمدم گویندگان آنها را نیز بیابم مشاهده نمودم که اکثر و اغلبشان از آثار صائب تبریزی است». (نقل از عباسی، بی­تا: 5)

صائب شاعری است عارف و ارادتمند مولوی و حافظ. شعر او آیینه تمام نمای حالات روحی و عواطف گوناگون بشری است. اندیشه پویای وی هر مضمونی را که به تصور درآید، لباس نظم پوشانده و بسیاری از ابیات نغزش مثل سائر شده است. (قهرمان، 1373: 10)

سبک هندی

از اواخر قرن یازدهم همگام با دگرگونی های سیاسی و اجتماعی و تمرکز قدرت سیاسی (در اصفهان)، در شعر نیز دگرگونیهایی صورت گرفت. این دگرگونی در شعر کسانی چون نظیری نیشابوری (1021هـ.ق) ظهوری ترشیزی (1025هـ.ق) طالب آملی (1036هـ.ق) و پیش از آنان در شعر عوفی شیرازی ظهور یافت و در شعر کلیم کاشانی و صائب به اوج خود رسید، چنانکه مجموع ویژگیهای این دگرگونی، طرزی تازه و خاص به شمار رفت و سبک هندی نام گرفت، در حالی که آفرینندگان این شیوه جدید همگی از ایران برخاسته و در این سرزمین پرورش یافته بودند و از شعر شاعران ایرانی اثر پذیرفته بودند. (انوری، 1368: 22و23)

یک نگاه به اشعار نمایندگان سبک هندی نشان می­دهد که نگرش و طرز تفکر آنها از هر گونه محدودیت و تعصب و خشک مغزی بدور است و وسعت نظری غریب و نگرشی همه جانبه در آنها موج می­زند. (آقا محمدی، 1388: 110)

ویژگیهای سبک هندی:

ایجاز، باریک اندیشی، مضمون یابی، خیال پردازی، تصویرآفرینی و سادگی لفظ از ویژگی­های مهم این سبک می­باشد. (انوری، 1368: 23)

در سبک خراسانی و عراقی، نمونه­های فراوانی از تمثیل دیده می­شود، اما در شعر دوره صفویه به بالاترین حد کاربرد این نوع از خیال می رسیم. بسامد کاربرد تمثیل به گونه­ای است که عنوان یکی از مهمترین شاخصه­های سبکی این عصر محسوب می­شود. طبیعی است که این صورت خیال در شعر تمامی شعرای این عهد به شکل یکسان کاربرد ندارد؛ برخی مثل صائب آن را مرکز و اصلی­ترین عنصر خیال خود ساخته­اند. (حسن پور، 1384: 71 و 72) بنا به گفته خانلری هنر مخصوص صائب... تمثیل است؛ یعنی مفهومی عام و کلی در مصراعی بیان شود و در مصراع دیگر، برای تأیید و یا توجیه و یا تعلیل آن، مثالی از امور محسوس یا مقبول عام بیاید. (قهرمان، 1373: 9 و 10)

انوری معتقد است که صائب، تمثیل یا معادله سازی و حسن تعلیل را به راهی تازه انداخت و شعر را با اخلاق و عرفان و زندگی پیوندی نو داد. (انوری، 1368: 23)

اگر کسی با سبک هندی آشنا نباشد در اسلوب معادله که در منابع کلاسیک بدان تمثیل می­گویند، ممکن است تصور کند که دو مصرع یک بیت به هم ربطی ندارند، در حالی که آن دو مصرع نه تنها به هم ربط دارند که یگانگی و هویتی کامل­تر پدید می­آورند. نک: (شفیعی، 1378: 38) در این سبک، تشبیهی که به تفصیل به بیان آمده باشد، و ادات تشبیه و جزئیات آن ذکر شده باشد، در شعر یافت نمی­شود؛ وجه شبه نیز ذکر نمی شود و چیزی نزدیک به تشبیه در آن نمی­توان یافت. از این رو استعاره در دل استعاره پدید می­آید که به ابهام می­انجامد. (همانجا)

مشهور است که شاه میداس یونانی دست به هرچه می زد طلا می شد، درباره شاعر شیلیایی «پابلو نرودا» گفته­اند همه چیز را به شعر مبدل می­کرد، (نک: انوری، 1370: 25) ابوالعتاهیه شاعر عرب نیز قادر بود هر سخنی را به شعر تبدیل کند، اما هنر صائب از لونی دیگر است؛ زیرا او با همه موجودات سخن می­گوید و حرف آنها را می شنود، همانگونه که مولانا همه چیز را در حال سخن می­دید:

«جمله­ی ذرات عالم در نهان / با تو می گویند روزان و شبان / ما سمیعیم و، بصیریم و هُوشیم / با شما نامحرمان ما خامشیم»، صائب از کنار طبیعت به راحتی و آسانی نمی گذرد، بلکه می ایستد و از آن الهام می­گیرد، چیز هایی که دیگران بارها و بارها در روز بی توجه از کنار آن عبور می کنند «وَکَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ؛ یوسف، 105» برای صائب پیام دارد، سنگ و چوب و آهن، جاندار و بی جان زمین و آسمان، ریز ودرشت، همه و همه با آدمی سخن می گویند ولی این آدمی است که نامحرم است و گوش شنیدن و چشم دیدن آنها را ندارد، «صد رنگ سخن در لب هر برگ گلی هست / فریاد که گوش تو گران است در این باغ»، (5/2483) ؟؟صائب از ذره ذره کائنات صدا می­شنود «آرام نیست قافله ممکنات را / از ذره ذره بانگ درا می توان شنید» (4/2080)؟؟سهراب هم چنین احساسی نسبت به هستی دارد «باد و گلبرگ و درخت / هیچ کس نیست ولی / کاین همه قافیه را / از زمین جمع کند.»؟؟ (نک: انوری 1370: 25)

معادلات صائب دو کفه دارد عینی و ذهنی، یک طرف مشهودات و ملموساتی است که جنبه عمومی دارد، همه می بینند و احساس می کنند، این کفه به تنهایی پیامی ندارد؛ ولی نقش مؤثری در مقصود شاعر دارد، کفه دیگر، پیامی اخلاقی و یا فلسفی دارد که هدف اصلی شاعر است، هنر شاعر در این است که بین آنچه همه می بینند و قبول دارند با موضوعاتی انتزاعی که درک و بیان آن نیازمند باریک بینی و نکته سنجی است چنان رابطه ای برقرار می کند که خواننده، موضوع دشوار فلسفی و یا اخلاقی را احساس می­کند و آن را می پذیرد. این چیزی است که شاعر خود به آن واقف است:

از زبان خامه من لفظ­های آشنا / در لباس معنی بیگانه می آید برون (صائب، 1387: 6/2986)

«صائب متوجه این نکته شده بود که پس از سعدی و حافظ، شعر و ادب فارسی رو به افسردگی گذاشته بود. شیوه­ای که از رودکی شروع شده بود و شعرای بزرگ آن را به کمال رسانده بودند دیگر نمی شد چیزی بدان افزود:

گرفته بود جهان را فسردگی صائب / دماغ خشک جهان تر شد از ترانه من» (خسروان، 1378: 175)

این نکته نیز بایسته تأمل است که صائب در جستجوی این روابط پنهان گاه دچار تکلف می­شود و چنان راههای ناهموار و پر پیچ و خم می­رود که خواننده را خسته کرده، احساس لذت و رضایت از او را می­گیرد. به همین سبب است که شعر صائب را مخالفان و منتقدانی چند است (نک: شعار و...، 1370: 64-67)

صائب و تصویرسازی از حالات و صفات کودک

دنیای کودک، دنیایی متفاوت، متنوع و عجیب است. بسیاری از صفات نیک کودکان چون پاکی، سادگی، صداقت، قناعت و... خوب و پسندیده است و برخی ویژگی­های ناپسند نیز چون لجاجت، بخل، زیاده خواهی و... در آنها دیده می­شود، که عیب محسوب نمی­شود؛ زیرا لازمه دوران کودکی همین ویژگی­هاست و به اصطلاح حرجی بر آنها نیست. همین صفات نیک و بد برای شاعری نکته سنج و باریک بین، چون صائب، دستمایه گرانبهایی برای ترسیم و بزرگ نمایی عادات و اخلاق نیک و بد در بزرگسالان است.

صائب با ایجاد معادله­هایی در قالب تشبیه تمثیل، حالات کودکان را در یک کفه معادله قرار می­دهد تا معیاری باشد برای یک پیام اخلاقی یا تربیتی و بعضا فلسفی. مثلا خاکبازی یا ورق زدن بیهوده کتاب را که از عادات کودکان است در یک کفه قرار می­دهد، سرگرمی­های بزرگسالان، چون خانه­آرایی و وقت گذرانی برای امور بی ارزش را، در کفه دیگر ترازو قرار می­دهد. خواننده که در منظومه فکر خود رفتار کودکان را نادرست و بیهوده می­داند، با تصور این نمونه­های محسوس پی به زشتی و یا زیبایی رفتار خود می­برد؛ برای نمونه نقش­های رنگارنگ و پر جاذبه زندگی مثل زیبایی یوسف که موجب دردسر و گرفتاری و زندان او شد با نقش­های ساده کودکان مقایسه می­کند و به مخاطب این پیام را می­دهد که آرامش و اطمینان در سادگی است و جلوه­گری و زرق و برق زندگی، موجب رنج و زحمت است.

در این مقاله از میان ده­ها مضمون، با محوریت حالات و صفات کودکان، بالغ بر بیست مورد را انتخاب کرده­ایم که شاعر با هدف اخلاقی، عرفانی و یا فلسفی آنها را در خدمت خود گرفته است.

در این کنکاش، 23 عنوان اصلی داریم که نشانه حالت و صفت کودکان است در زیر هر صفت عناوین فرعی دیگری آمده که نشان دهنده هدف شاعر از طرح این صفت کودکان است مثلا در زیر عنوان کودک و بازی غفلت قرار گرفته و این به بدان معناست که شاعر با استفاده از علاقه کودکان به بازی هشدار می­دهد که باید از غفلت و نادانی پرهیز کرد.

1- کودک و بازی

بارزترین صفت کودکان میل به بازی است به گونه­ای که گفته­اند: «بچه روده­اش در می آید با آن بازی می کند» نک: (سبزیان پور، 1390، سیمای:...،22) بازی­های کودکان در گذشته بیشتر خاکبازی، خانه سازی، بازی با مهره و گردو بوده است. ذهن وقاد و باریک­بین صائب از این حالات کودکان معادله هایی ساخته است که موجب شگفتی است. رفتارهای ناهنجار و بی­منطق، لجاجت، خردنگری، سرگرمی های مضحک، حرص به مال و ثروت، عبادت خشک و بی مغز، آسیب هایی که مردمان در نتیجه رفتار نادرست می بینند، همه و همه از موضوعاتی هستند که بزرگ سالان کم و بیش گرفتار آن هستند، صائب این حالات را با صفات کودکان مقایسه می­کند تا زشتی و ناهنجاری آنها را درشت نمایی کند، تسبیح زاهدان ریایی را مهره بازی کودکان، سیلی های روزگار بر صورت آدمی را چون برخورد کودک نوپا و بی تجربه با در و دیوار یکی می­داند، حوادث روزگار را به سیبی مانند می­کند که در دست کودکی بی هدف به آسمان پرتاب می شود تا بی ارزشی و ناپایداری دنیا را چون آیینه­ای در مقابل مخاطب قرار دهد:

1-1-                     غفلت آدمی

نه همین خون می خورد خاک از دل بی تاب ما / چرخ هم خونین جگر از طفل بازیگوش ماست[1] (دیوان، 1374: 1/455)

دور فلکی یکسره بر منهج حق است، هر کس به کاری و وظیفه­ایی مشغول است. هیچ موجودی عبث آفریده نشده، «قطره­ایی کز جویباری می­رود، از پی انجام کاری می­رود». در این میان انسان، تعهد بیشتری نسبت به نظام خلقت دارد؛ زیرا قرعه فال به نام او افتاده است و همگام و همراه با دیگر موجودات می­گوید: «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا؛ آل عمران، 191». حال، کسانی که در این نظام هماهنگ، سرگردان و حیرانند، نه تنها دل خاک و زمین را خون می کنند بلکه چون طفلی بازیگوش (ظَلُومًا جَهُولًا) به جای احساس مسئولیت و وظیفه، چون قامتی ناساز و بی­اندام، در نظامی هماهنگ، با حرکت مخالف خود، آسمان[2] را که زمانی رقیب آدم بوده، دلخون و آزرده می کنند[3]؛ زیرا آسمان توقع سبکساری و رفتارهای کودکانه از آدمی ندارد.

1-2-                    زهد دروغین

چو طفل مهد مکن دل به مهره بازی خوش / که هیچ سبحه ترا چون نفس شمردن نیست (دیوان، 1387: 2/889)

دینداری ظاهری و بی­مغز و خالی از حقیقت، گاه در غالب ذکر با تسبیح «سبحه در دست، توبه برلب، دل پر از شوق گناه» خودنمایی می­کند. صائب، حال این افراد را به کودکی مانند می­کند که با مهره، بازی می­کند، حال آنکه اگر ­بخواهد ذکر حق کند، بهتر است دانه­های نَفَس خود را بشمارد؛ زیرا «بر هر نفس دو شکر واجب، چون فرو رود ممد حیات و چون برآید مفرح ذات» است تا شکر و سپاس حضرت حق مانند نفس از عمق وجودش خارج شود نه چون مهره­ای به صورت عادت در دست باشد و جان و روح از آن بی­خبر. آدمی باید بداند که هر لحظه با هر نفس، به مرگ نزدیک­تر می­شود که « نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ؛ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره74»: نفس­های آدمی گامی به سوی مرگ اوست.

1-3-                    غفلت از یاد خدا

تنگنای خاک[4] بر ما زندگی را تلخ ساخت / طفل بازی بر کنار بام نتوانست کرد (دیوان، 1387: 3/1158)

آدمی برای اقامت در دنیا آفریده نشده است، «فَإِنَّ الدُّنْیَا لَمْ تُخْلَقْ لَکُمْ دَارَ مُقَامٍ؛ نهج البلاغه، خطبه 133» روزگار به کسی ضمانت نداده است؛ زیرا «با نسیمی دفتر ایام برهم می­خورد» و زندگی مانند بچه­ایی که بر لب بام بازی می­کند، همواره قرین خطر است، اگر چه لحظاتی توأم با شادی و لذت است، اما در هیچ لحظه­ای نمی­توان احتمال سقوط و «ورق گردانی روزگار» را نادیده گرفت. «اجل سنگ است و آدم مثل شیشه».

مرا در منزل جانان چه جای عیش چون هر دم / جرس فریاد می­دارد که بربندید محملها (حافظ، 1382: 1)

وَاعلَم بِأَنَّ سِهامَ المَوتِ نافِذَةٌ / فی کُلِ مُدَّرَعٍ مِنا وَمُتَّرِسِ (علی (ع)، 2008: 92)

ترجمه: بدان که تیر مرگ در وجود هر زره پوش و سپر به دستی نفوذ می­کند.

1-4-                     بی­ارزشی و ناپایداری دنیا

چرخ، سیبی است که طفلی به هوا افکنده است / در مقامی که عروج نظر مردان است (دیوان، 1387: 2/740)

مردان خدا چنان مجذوب حضرت حق شده و از شراب عرفانی سیراب گشته­اند که دلبستگی به دنیا ندارند، آنها که مشمول «لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ؛ حدید، 23» و «أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ ا... لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ؛ یونس، 62» هستند. دنیا و بازی روزگار را چون سیبی می­بینند که از دست طفلی به هوا پرتاب شده، لازمه چنین نگرشی این است که همه این دگرگونی­ها چون بازی کودکان، گذرا و بی­ارزش است «وَمَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ؛ عنکبوت، 64» و دیگر اینکه «در همیشه به یک پاشنه نمی چرخد» و تا این سیب به زمین رسد، دگرگونیها خواهد داشت[5]، پس باید با نگاهی به حوادث بزرگ تاریخ که همگی محو و نابود شده­اند، به مشغله­های روزگار اهمیت نداد و امیدوار بود. «وَالدُّنْیَا دَارٌ مُنِیَ لَها الْفَنَاءُ؛ نهج البلاغه، خطبه 45: دنیا خانه­ی آرزویی است که در معرض فناست».

1-5-                    وقار و حرمت پیری

ابجد عشق مجازازنونیازان خوشنماست/ پیر گشتی واگذار این بازی طفلانه را (دیوان، 1387: 1/115)

صائب در این بیت، عشق های مجازی و دنیایی را از نوع بازی­های کودکانه می­داند و به پیران توصیه می­کند از دلدادگی که کار جوانان است، دوری کنند «پیری و شاهد پرستی ناخوش است».

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو / رندی و طربناکی در عهد شباب اولی (حافظ، 1382: 1)

چو پیر شدی ز کودکی دست بدار / بازی و ظرافت به جوانان گذار (سعدی، 1368، گلستان: 423)

شاعر در بیت دیگری رفتار برخی پیران را با مهره بازی کودکان مقایسه می کند:

ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست / مهره برچیده شد و بازی طفلانه بجاست (همان، 2/703)

در احادیث منسوب به پیامبر اسلام آمده است:

«یهرم ابن آدم و یشیب منه اثنان: الحرص علی المال و الحرص علی العمر»: ؟؟آدمی پیر می شود و دو چیز در او جوان می شود: حرص بر مال و حرص بر عمر. (ترمذی، بی تا: 4/636)

آنچه جای تأمل دارد، این است که مهره بازی برای کودک، کاری بیهوده و سرگرمی است، بیهوده تر از آن زمانی است همه مهره ها را بردارند و کودک در خیال خود با آنها بازی کند، صائب رفتار چنین کودکی را برای ترسیم زشتی اعمال پیری به کار گرفته که دندان ندارد، ضعیف و ناتوان شده اما همچنان در پی هوس های جوانی است.

«شر کهولکم من تشبه بشبابکم،؟؟ منسوب به پیامبر اکرم (ص)»: بدترین پیران شما کسانی هستند که خود را شبیه جوانان می کنند. (بیهقی، 1423: 10/227)

هوس پختن از کودک ناتمام / چنان زشت ناید که از پیر خام (سعدی، 1368، بوستان: 182)

1-6-                    تزکیه نفس

توان به خانه خرابی زگنج شد معمور / ترا مدار چو طفلان به خانه ساختن است (دیوان، 1387: 2/849)

شاعر در مصراع اول، بی­نیازی و عزت آدمی را در خراب کردن خانه نفس می­داند: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا؛ الشمس،9» و «هم خانه را ویرانه کن و هم خویش را بیگانه کن / و آنگه بیا با عاشقان همخانه شو همخانه شو»؛ زیرا در خرابه­های خانه نفس است که می­توان به گنج دست یافت-. اما آنهایی که به جای تزکیه نفس و گام نهادن در مسیر رشد و کمال، هدف خود را ساختن خانه­ی دنیا قرار می دهند، چون کودکانی هستند که بیهوده و بی هدف خانه ای می سازند و رها می کنند:

هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت (سعدی، 1368، گلستان: 20)

1-7- خطر سخن

صائب شود آن کس که نسنجیده سخن ساز / طفلی است که بازیگه او بر لب بام است (دیوان، 1387: 2/1046)

انسانهایی که نسنجیده سخن می گویند همانند کودکانی هستند که با بی احتیاطی بر لب بام بازی می کنند.

در بیت زیر خطر زبان را با شیوه ای هنری بیان می کند:

هر که را تیغ زبان نیست بفرمان صائب / عاقبت کشته شمشیر زبان می گردد (همان، 4/1591)

1-8- ستم به مردم

چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را / که سازد طفل بازیگوش کاغذ باد قرآن را (دیوان، 1387: 1/204)

صائب ارزش دلهای شکسته و مظلوم را با برگ­های قرآن کریم مقایسه کرده است، ستمگرانی که دلهای بندگان خدا را می­شکنند چون بچه­های نادانی هستند که با ورق های کتاب خدا موشک درست می­کنند. به نظر می رسد شاعر این تشبیه را از احادیثی اقتباس کرده که بندگان خدا را اطفال و عیال خدا دانسته اند[6].

1-9- دل کندن از دنیا

برون رو از فلک تا دامن مطلب به دست آری / چو طفلان چند سازی مرکب خود طرف دامان (دیوان، 1387: 1/203)

در تفسیر این دستور خداوند «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ؛ طه، 12» آمده است: این کفش کنایه از حب دنیا و یا عشق به همسر است. (نک: رازی، 1408: 13/133)؟؟ که خداوند به موسی (ع) می­فرماید: برای رسیدن به ملکوت باید وابستگی­ها را رها کنی صائب می­گوید: لازمه وصال حق، بیرون رفتن از زمین و عبور از آسمان است، تو که چون کودکان لباس خود را مرکب قرار داده­ای، چگونه می­توانی این راه سخت و طولانی را طی کنی.

2-      کودک و خاکبازی

چنانکه اشاره شد خاکبازی از بازی های مورد علاقه کودکان بوده است، شاعر وابستگی آدمی به دنیا، پرداختن به نیازهای جسمانی و رفتارهای نسنجیده را به خاکبازی کودکان مانند کرده است:

2-1-                     جایگاه والای انسان

ما چو طفلان تن به شغل خاکبازی داده­ایم / ورنه گوی آسمانها در خم چوگان ماست (دیوان، 1378: 2/484)

این بیت یادآور این سخن منسوب به علی (ع) است:

اتزعم انک جرم صغیر / و فیک انطوی العالم الاکبر (علی (ع)، 2008: 72)

 آیا گمان می کنی که جرمی کوچک و بی ارزش هستی در حالیکه دنیایی بزرگتر در درون توست.

انسانی که کنگره عرش جایگاه اوست و در میدان هستی، بازیگری است که آسمان با همه عظمت، چون گوی چوگان در دست اوست، گاه در کنج محنت آباد زندگی اسیر می­شود، از اوج به حضیض می­افتد، تن به ذلت و خواری می­دهد و به جای سیر در آسمان، اسیر پستی­ها می­شود. و از دریا به نم و از هستی به عدم راضی می­شود. صائب حال این افراد را که کمترین مقام آنها حاکمیت بر آسمان است، به اطفالی تشبیه می­کند که به جای حکمرانی بر افلاک، چون کودکان، تن به خاکبازی دنیا داده­اند. شاعر با مقایسه این خاکبازی کودکان، با مقام عالی انسانی، تضادی بوجود آورده که خواننده را سخت به تأمل وا می­دارد.

2-2-                    غفلت از روح و روان

نیستی طفل اینقدر بر خاک غلطیدن چرا؟ / گِل به روی آفتاب روح مالیدن چرا (دیوان، 1387: 1/25)

شاعر از کنایه خورشید به گل اندودن، در معنای کار محال استفاده کرده، تا نشان دهد هر قدر آدمی به نیازهای جسمانی بپردازد، هرگز نمی­تواند احتیاجات معنوی و عاطفی خود را نادیده بگیرد، زیرا نادیده گرفتن روح، مانند گل اندودن به خورشید، محال و غیر ممکن است. شاعر بین طفل، خاک، غلطیدن[7] گِل و مالیدن تناسب ایجاد کرده و با تشبیه روح به آفتاب، اهمیت و ارزش آن را نشان داده و با اشاره به فاصله خاک تا خورشید، تفاوت انسانهای صالح از ناصالح را، از زمین تا آسمان نشان داده است.

2-3- عاقلان و رنج و عذاب

زخاکبازی اطفال می توان دریافت / که عیش روی زمین در مقام بیخبری است (دیوان، 1387: 2/869)

مشیت الهی بر این قرار گرفته که عاقلان و دانایان در جهان هستی دچار رنج و درد باشند «تو خود اهل دانشی همین گناهت بس» در عوض غافلان در عالم بی­خبری خود، فارغ و آسوده از هر فکر و خیال، در آرامش به سر می­برند.

«عاقل مباش که غم دیوانگان خوری/ دیوانه باش تا عاقلان غم تو خورند» این حقیقتی است تلخ که «عالم بی­خبری طرفه جهانی بودست» و «همیشه خون جگر، قوت مردم داناست». صائب معتقد است هر کس مانند بچه­ها مشغول بازی است و در عالم بیخبری به سر می­برد، آسوده و راحت است. در اشعار منسوب به علی (ع) آمده است:

کَم عاجِزٍ فی الناسِ یُؤتی رِزقَهُ / رَغداً وَ یُحرَمُ کَیِّسٌ وَ یَخیَّبُ (علی (ع)، 2008: 46)

چه بسیارند افراد ناتوانی که رزق آنها به وفور داده می­شود و فرد زیرک محروم و ناامید می­شود.

2-4- سیلی روزگار

تا ذوق خاکبازی طفلانه یافتم / دیوار و در به تربیت من ادیب شد (دیوان، 1387: 4/1973)

کسانی که در زندگی به کارهای بچه گانه می پردازند، و معیاری عقلانی و منطقی برای کارهای خود ندارند، همواره از دست روزگار سیلی ­خورده و به بن بست می رسند و پشیمان و نادم می­گردند و هر لحظه مانند کودکی نوپا که به در و دیوار می­خورد، از ضربه­های روزگار پندی و عبرتی می­گیرند، گویی که از کثرت عبرت و پشیمانی در و دیوار زندگی مربی او شده، او را گوشمالی می­دهند. هر کس که پدر و مادرش او را ادب نکند روزگار ادبش خواهد کرد:

«الدَهرُ أَدَّبَنی وَالیَأَسُ أَغنانی/ وَ القوتُ أَقنَعَنی وَ الصَبرُ رَبانّی» (علی (ع)، 2008: 151)

ترجمه: روزگار ادبم کرد، ناامیدی بی­نیازم و خوراکم قانعم کرد و صبر پرورشم داد.

پیام شاعر این است که اگر می خواهی سیلی روزگار را نخوری از کارهای بچگانه خودداری کن.

2-5-                    عبرت نگرفتن از روزگار

دست فلک[8] کبود شد از گوشمال و ما / مشغول خاکبازی طفلانه خودیم (دیوان، 1387: 5/2847)

آنها که مانند بچه­ها در پی تأمین احساسات و غرایز آنی خود هستند، همواره دچار یأس و حرمان می­شوند و روزگار هر لحظه پندی نو و گوشمالی جدید به آنها می­دهد. شاعر در یک تعبیر شاعرانه، غفلت برخی آدمیان را چنان عمیق می­داند که از حوادث تلخ پند نمی­گیرند و آنقدر از رفتار کودکانه خود آسیب می­بینند که انگار دست روزگار از فرط گوشمالی فراوان به آنها کبوده شده است. «زمانه را چو نکو بنگری همه پند است». آدمی باید بداند که: «لَقَدْ کَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبَابِ؛ یوسف، 111»: در داستانهای آنها پند و عبرتی برای دانایان است. پس باید هشیار بود و کودکی نکرد تا دست روزگار ما را گوشمالی نکند.

2-6-                    پیری و معرکه­گیری

هر چندگرد پیری بر رخ نشست مارا/ مشغول خاکبازی است دل بر قرار طفلی (دیوان، 1387: 6/3411)

سپیدی مو که از نشانه­های پیری است، به گرد و خاکی تشبیه شده که بر سر آدمی می­نشیند، شاعر انسانهایی را مورد خطاب قرار داده که با رسیدن به سن کهولت، همچنان مانند بچه­ها کارهای عبث و بیهوده می­کنند. صائب با تشبیه برخی رفتارهای پیران به بازیهای کودکانه، زشتی اعمال آنها را نشان می­دهد[9].

هر آن پیری که برنایی نماید / جهانش ننگ و رسوایی نماید (ویس و رامین)

2-7-                    مسؤلیت ناپذیری

خاکبازی همه را برده چو طفلان از راه / که به فکر دل ویرانه ما می­افتد (دیوان، 1387: 4/1574)

پرداختن به امور دنیایی و دل مشغولی بدان باعث دور افتادن انسان از عرصه معنویت و غفلت از آن شده است. در جمعی که همگی به امور ناپایدار دنیا مشغولند چه کسی وظیفه­ی عمران و آبادی دل­های ویرانه را به عهده دارد؟ وقتی بزرگان یک قوم به دنبال خواسته­های نفسانی خود باشند، مردم از پرداختن به امور معنوی رویگردان شده، دچار انواع آسیب­ها می­شوند.

2-8-                    بی­توجهی به آخرت

دل را به خاکبازی طفلانه باختی / از شهر ارمغان به بیابان چه می­بری (دیوان، 1387: 6/3378)

شاعر با یک استفهام بلاغی می­گوید: تو که عمری چون کودکان غافل بودی. برای سفر خود چه زاد و توشه­ای اندوخته­ای؟

«آه مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ، وَ طُولِ الطَّرِیقِ، وَ بُعْدِ السَّفَرِ، وَ عَظِیمِ الْمَوْرِدِ؛ نهج البلاغه، کلمات قصار، 77: آه از توشه کم و راه دراز و سفر دور و بزرگی جایگاه ورود (قیامت)»

2-9- سختی­های دنیا

جان چه می­دانست از دنیا چها خواهد کشید / خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود[10] (دیوان، 1387: 3/1286)

شادی دنیا همواره آمیخته با غم و اندوه است «دَارٌ بِالْبَلاَءِ مَحْفُوفَةٌ؛ نهج البلاغه، خطبه 226: (دنیا) خانه­ایی است مملو از مصیبت و سختی» هر لذتی به دنبال خود خستگی و دلزدگی دارد «اندر پس هر خنده دو صد گریه مهیاست» از دیدگاه شاعر، شادی­های دنیا چون خاکبازی بچه ها بی اساس و زودگذر است، آنها که گمان دارند روزگار سر سازگاری با آدمی دارد، خبر ندارند که چه مصائبی در پیش رو دارند. «یک روز که خندید که سالی نگریست»

«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ؛ البلد، 4»: به یقین آدمی را در رنج آفریدیم.

«وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْیَا دَارُ بَلِیَّةٍ لَمْ یَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِیهَا قَطُّ سَاعَةً؛ نهج البلاغه، نامه 59[11]: و بدان که دنیا خانه­ی مصیبت است که صاحب آن هیچگاه در آن آسوده نمی­ماند».

2-10- غفلت و نادانی

از خود برون نیامده دیوانه­ام هنوز / مشغول خاکبازی طفلانه­ام هنوز (دیوان، 1387: 5/2325)

آنانکه دست از خاکبازی کودکانه برنمی­دارند و نمی­خواهند بپذیرند که بزرگ شده­اند، جز نام دیوانه چه نامی می توان بر آنها نهاد؟ صائب نکته­ای را مطرح می­کند که در روانشناسی امروز بسیار مطرح و رایج است و آن کودک درون است به این معنا که برخی با وجود عمر طولانی، از نظر احساس و رفتار در دوران کودکی به سر می­برند.

2-11- عروج آدمی

تو زکودکی مقید شده­ای به خاکبازی / نبود به چشم حق بین حرم و کنشت ما را (دیوان، 1387: 1/417)

قرآن کریم می­فرماید: «مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ؛ الاحزاب، 4: خداوند برای کسی دو قلب در سینه اش نگذاشته است» و این بدان معناست که عشق به هر چیزی مانع از علاقه به دیگر چیزها می­شود. بدیهی است کسی که عشق به دنیا او را فریفته است چگونه می تواند در پی حقایق متعالی باشد.

این بیت یادآور شعر حافظ است:

تو را ز کنگره عرض می زندت صفیر / ندانمت در این دامگه چون افتادست (حافظ، 1382: 36)

3- کودک و سنگ انداختن

3-1- بی­احترامی علما در میان مردم

سر مپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه دار / کز برای دیگران از این برگ و بارت داده­اند (دیوان، 1387: 3/1215)

اهل فضل و دانش همواره از طرف افراد نادان مورد طعن و اذیت قرار می­گیرند چرا که بنا به گفته علی (ع) «الناس اعداء ما جهلوا؛ نهج البلاغه، کلمات قصار 172 و 438: مردم نسبت به آنچه که نمی­دانند، دشمنند». و احتمالا با اهل علم نیز دشمنی می­کنند: «قیمة المرء ما قد کان یحسنه / و الجاهلون لاهل العلم اعداء: ارزش هر کسی به کار نیکی است که می کند افراد نادان با علما دشمن هستند.» (علی (ع)، 2008: 13) بهر حال چنین افرادی باید بدانند که خداوند این فضل و کمال را به آنها داده است تا مردم را کمک کنند و چون چراغی پیش پای آنان باشند. حال در این میان اگر کسانی به آنها آزار رسانند، طبیعی است؛ زیرا آنها چون درختی میوه دار هستند که کودکان به طمع میوه به سوی آنها سنگ می­اندازند و بدیهی است که اگر این درخت، میوه نداشته باشد سنگی هم به سوی آنها پرتاب نمی­شود[12].

4-کودک و شیر خوردن

شاعر با باریک بینی، بین مجرای شیر مادر و رودهای شیر جاری در بهشت رابطه برقرار می­کند، همچنین تلاش برای روزی و رحمت خدا را به شیر خوردن بچه گره می­زند:

4-1- عشق به بهشت

چرا به خلد برین از خدا شوی خرسند؟ / به جوی شیر چو طفلان چرا شوی خرسند؟ (صائب، 1387: 4/1889)[13]

شاعر اشاره به انواع عبادت از نظر علی (ع) دارد که برخی از روی ترس چون بنده، گروهی از روی طمع چون تاجر، خدا را عبادت می­کنند و این تنها آزادگانند که خدا را نه برای ترس و نه طمع که برای شایستگی حضرت حق عبادت می­کنند[14].

از ویژگی­های بهشت جوی شیر است، آنانکه به طمع بهشت قدم در مسیر عبادت گذاشته­اند چون طفلی نادان و غافلند که همه لذت­های دنیا را در شیر سینه مادر که به جوی شیر تشبیه شده، محدود می­دانند[15].

خواب زاهد تلخ گردیده است از یاد بهشت / کودکان را ترک جوی شیر کردن مشکل است (همان، 2/522)

زاهدی که آخرین مراحل کمال آدمی را رسیدن به بهشت می داند و از رضوان الهی غافل است، مانند کودکی است که از روی غفلت در میان انواع غذاهای چرب و شیرین و گوارا فقط شیر مادر را دیده و به سبب بی خبری، مایل به رها کردن این جوی شیر مادر نیست.

4-2- تلاش برای روزی

بی کشش گر طفل از پستان تواند شیر خورد / می شود بی جهد و کوشش هم میسر رزق ما (دیوان، 1387: 1/131)

هرچند مادرست به اطفال مهربان / تحصیل شیر جز به مکیدن نمی شود (همان، 4/2069)
صائب معتقد است هر چند رزق مقدر است، ولی رزق بدون تلاش بدست نمی آید و برای اثبات نظر خود از تلاش بچه برای نوشیدن شیر استفاده می کند که اگر بچه کوشش نداشته باشد از شیر محروم می شود. و با یک جمله شرطی می­گوید: اگر بچه که کسی از او توقع کار و تلاش ندارد، بدون زحمت شیر  می­خورد، پس روزی ما هم (با آنکه) قوی و توانا هستیم بدون تلاش میسر می­شد[16].

رزق اگر چند بی گمان برسد / شرط عقلست جستن از درها (سعدی، 1368، گلستان: 292)

4-3- رحمت خداوند

نیم نومید از رحمت که از بدخویی طفلان / برات شیر از پستان مادر بر نمی گردد (صائب، 1387: 3/1401)

یادآور این تعبیر سعدی (گلستان، 1368: 5) است که «وظیفه روزی به خطای منکر نبرد» همانگونه که مادر با ناسپاسی بچه (گاز گرفتن سینه مادر) شیر او را قطع نمی­کند، روزی نیز که رحمت حق است از گناهکاران به واسطه خطاهای آنان قطع نمی گردد.

5- کودک و شیرینی

5-1- فریب دنیا

مخور فریب شکرخند صبح چون طفلان / که چرخ زهر دهد در لباس قند ترا (دیوان، 1387: 1/290)

زندگی چون یک نور است که با روشنایی صبح و گرمای خورشید شروع می­شود اما دیری نمی­پاید که به تاریکی غروب و سرمای شب می­انجامد، ساده اندیشان و غافلان به این گمان که اوقات عمر یکسره در روشنایی و گرمای صبح است، دل به دنیا بسته، دنیا را جای قرار و اقامت می­پندارند، چون کودکانی ساده لوح و غافل، حال را می­بینند و از فردا غافلند، همه چیز را در ظاهر آن می­بینند و از باطن آن بی خبرند. صائب با تشبیه دنیا دوستان به کودکانی که عاشق قند و شیرینی هستند، هشدار می­دهد که این صبح روشن و دلفریب به زودی به غروبی سرد و تاریک تبدیل می شود و شیرینی آن تبدیل به زهر.

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است/ آنکه پندارد که حال مردم دنیا خوش است؟؟ (همان، 2/513)

«احْذَرُوا الدُّنْیَا فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَرَّارَةٌ خَدُوعٌ؛ نهج البلاغه، خطبه230: از دنیا دوری کنید، زیرا فریبنده و مکار است».

6- کودک و میوه خام

6-1- بدبختی و تلخکامی آدمی

طفل را از میوه نارس نمی باشد شکیب / هست دایم کام خلق از آرزوی خام تلخ (دیوان، 1387: 2/1134)

صائب هوسبازانی را که از روی غفلت و لذت­جویی به دنبال خواسته­های نفسانی می­روند به کودکانی تشبیه می­کند که با دیدن میوه نارس با پا گذاشتن بر خطوط قرمز، قرار از کف می­دهند، آن را به دهان گذاشته و کام خود را تلخ می­کنند. یک طرف معادله کودکی است که به سبب نادانی، میوه­ای تلخ و نارس به دهان می­گذارد، طرف دیگر، انسان سبکسر و هوسبازی است که خواسته­های نفسانی بر عقل او غالب شده است و اقدام به کارهای غیر عقلانی می کند و در پایان نتیجه­ای جز نگون­بختی و حسرت و پشیمانی گریبان او را نخواهد گرفت.

در دو بیت زیر نیز افراد هوسباز به کودکانی تشبیه شده­اند که قدرت خودداری از خوردن میوه نارس را ندارند. بدیهی است که نتیجه خوردن میوه نارس چیزی جز تلخی و ناگواری نیست.

شکیب از میوه نارس نباشد طفل طبعان را / به دشواری هوس دل ز آرزوی خام بردارد (همان، 3/1420)

همچو طفل خام در بستانسرای روزگار / کام تلخ از میوه­های نیمرس کردن چرا (همان، 1/25)

تشبیه روزگار به بستانسرا از این جهت است که در این بستان میوه­های شیرین بسیار است. چرا آدمی باید با انتخاب نادرست کام خود را از میوه نارس تلخ کند.

در سخنان منسوب به پیامبر آمده است: «انما سمی الهوی لانه یهوی بصاحبه: هوای نفس را از آن جهت هوا نامیده اند که صاحب خود را فرو می افکند». (دارمی، 1407: 1/120)؟؟

«إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَتَانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَیَ، وَ طُولُ الْأَمَلِ؛ نهج البلاغه، خطبه 28: من از دو چیز بیشتر از هر چیز دیگر برای شما می­ترسم: پیروی از هوای نفس و آرزوهای طولانی».

بازیچه نسیم شود کاسه سرش / هر دل که چون حباب اسیر هوی بود (همان، 4/2038)

7- کودک و تماشا

کودکان بنا به اقتضای سن، با دیدن هر چیزی ذوق کرده دچار حیرت و شگفتی می­شوند، صائب، مقام انسان را چنان بلند می­داند که فرشتگان آسمان را چون کودکان غرق تماشای او می­بیند، در جایی دیگر، پیر فرتوت را سرزنش می­کند. که چرا چون کودک غرق تماشای دنیا شده است.

7-1- عظمت و بزرگی آدمی

روحانیان برای تماشای جلوه­ات / چون کودکان برآمده بر آسمان همه (دیوان، 1387: 6/3226)

از عادات کودکان تماشای مردم و حوادث است، بدیهی است آنچه برای بزرگسالان عادی و تکراری است، برای کودکان تازه و دیدنی است. صائب در مقام وصف عظمت انسان می گوید: تو آنقدر استعداد بزرگی و عزت داری که کروبیان و قدسیان که به سادگی شگفت زده نمی­شوند، چون کودکان برای دیدن تو، با حیرت و شوق جمع شده­اند. تصور صحنه­ایی که فرشتگان چون کودکانی هیجان زده، برای تماشای آدمی ازدحام کرده اند، بسیار شگفت و بدیع است.[17]

ای نسخه اسرار الهی که تویی / وی آینه جهان شاهی که تویی

بیرون از تو نیست در عالم هست / از خود بطلب هر آنچه خواهی تویی (مولوی)

7-2- پیری و میل به دنیا

گر چه شد محتاج عینک دیده بی شرم تو / همچنان چون کودکان سیر از تماشا نیستی (دیوان، 1387: 6/3245)

در این بیت کسانی را ملامت می کند که چشم آنها محتاج عینک شده و به کهنسالی رسیده اند ولی هنوز مثل کودکان، وابسته به دنیا و غرق تماشای آن هستند:

7-3- پیری و حسرت زندگی

قامتم خم گشت از کودک مزاجیها هنوز / بر لب بام است چون طفلان تماشا بر سرم (دیوان، 1387: 5/2593)

همانطور که اشاره شد تماشای با حیرت و شگفتی کار کودکان است: «زین دیگ جهان یک دو سه کفگیر که خوردی / باقی همه دیگ آن مزه دارد که چشیدی»

صائب با تعبیر «لب بام» شباهت عمر پیر را به آفتاب لب بام نشان می­دهد که هر لحظه ممکن است غروب کند، این از عجایب است که آدمی در غروب زندگی یک بار دیگر چون کودکان، عشق به زندگی می­یابد و غرق تماشای دنیا می­شود.

تصویر پیری با قامت خمیده که از لبه بام با حسرت و درد، دزدانه به غوغای زندگی می­نگرد در نهایت زیبایی و اوج هنر نمایی شاعر در وصف حقایق تلخ و شیرین زندگی است.

ریشه نخل کهن سال از جوان افزون تر است/ بیشتر دل بستگی باشد به دنیا پیر را (همان، 1/35)

7-4- خودشناسی

تا در خم این کارگه شیشه­گرانیم / چون طفل در آیینه به حیرت نگرانیم (دیوان، 1387: 5/2875)

کارگه شیشه گران، کنایه از دنیایی است که همه چیز آن چون شیشه شکننده و تصاویر آن مجازی و ناپایدار است. شاعر علت سؤالهای بی­جواب آدمی را درباره فلسفه خلقت «کف دیدن و دریا ندیدن» و «حال دیدن و فردا ندیدن» می­داند. آنها که در قفس تن و چهار چوب دنیای مادی اسیرند، همیشه با یک سؤال بی­جواب روبرو هستند که من کیستم؟ برای چه آمده­ام و چرا می­روم؟ و چرا این همه رنج و عذاب می­کشم؟ قرآن کریم به این افراد اینگونه پاسخ می­دهد: «وَ مَن أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکًا؛ طه، 124: هر کس از یاد من دوری کند، زندگانی سخت خواهد داشت».

7-5- عبرت از دنیا

چون کودکان مکن به تماشا نگاه صرف / این رشته بهرگوهر عبرت نگه­دار (دیوان، 1378: 5 /2276)

عبرت پذیر باش که طفلان ناقصند / آنان که دل به سیر و تماشا سپرده­اند (همان، 4/1994)

چه بسیارند نشانه­هایی از حق و حقیقت در زمین و آسمان که آدمیان با بی­خبری از کنار آنها عبور   می­کنند. در سخنان منسوب به علی (ع) آمده است: «مَا أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الْإِعْتبَارَ؛ نهج البلاغه، کلمات قصار، 297: چه بسیار است عبرت و پند و چه کم است عبرت آموزی». شاعر حال چنین افرادی که حوادث زندگی را تماشا می­کنند و عبرت نمی­گیرند به کودکانی تشبیه می­کند که فقط تماشا می­کنند و درک و تحلیل و عبرتی از آنها ندارند. تعبیر دیگری که از این دو بیت می­توان کرد، این است که آدمی می­تواند در صحنه زندگی تماشگر باشد و یا نقشی به عهده گیرد، چه خوش است که در صحنه­ی زندگی تماشاگر نبود، نقشی مثبت به عهده گرفت و نغمه­ای خواند که «مردم بسپارند به یاد» و «در ماتمگاه زندگی خاطری را سبب تسکین باشد.»

8- کودک و خواب

8-1- گریه سحری

مرو از راه چو اطفال به شیرینی خواب / دیده­ای آب ده از گریه مستانه صبح (دیوان، 1387: 2/1123)

این بیت بیان هنری دیگری از این تعبیر حافظ است:

می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند / به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری (حافظ، 1382: 452)

حافظ اشک سحری را بر خواب شیرین صبحگاهان ترجیح می دهد و صائب این خواب را به خواب شیرین کودکان تشبیه می کند، بدیهی است که در بیان صائب، خواب شیرین صبحگاهان نشان از غفلت و بی­خبری کودکانه دارد، چیزی که در سخن حافظ دیده نمی شود.

9- کودک و گهواره

9-1- عظمت و بزرگی انسان

می­کشند آبای علوی انتظار مقدمت / مانده­ای در بند این گهواره چون طفلان چرا (دیوان، 1387: 1/23)

در این بیت صائب انسانهای حقیر و کوچک را به کودکانی تشبیه کرده که از باغ ملکوت غافلند و قفس تن و عالم خاک را برگزیده­اند. شاعر دنیای کوچک آنها را به اندازه گهواره کودکان تنگ و محدود می بیند. به همین دلیل با یک سؤال آنها را مورد توبیخ قرار داده تا از قفس تن بیرون آمده و به سازندگی روح و روان بپردازند چرا که انسانها را لایق عروج و رفتن به ملکوت آسمانها می­داند.

9-2- نماز بی حضور

شد از نماز فزون غفلت دل زاهد / چنان که جنبش گهواره است باعث خواب (دیوان، 1387: 1/445)

در آبگینه خیال شاعر رابطه­ای بین عمیق شدن خواب کودک در اثر تکان خوردن گهواره با نماز بسیار زاهد و غفلت او وجود دارد، اولی موجب خواب عمیق­تر کودک و دومی موجب غفلت و عجب و در نتیجه تعصب و سختگیری بیشتر زاهد است.

9-3- نقش سازنده سختی­ها

جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران / از تزلزل بیش محکم می شود بنیاد ما (دیوان، 1387: 1/125)

سختیها و مصائب زندگی باعث صیقل بیشتر روح و جسم انسان می گردد، همانند کودکی که با تکان خوردن بیشتر گهواره بهتر به خواب می رود.

محکم شدن بنیان در اثر تزلزل، پارادوکسی بس هنری و زیباست[18].

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد(حافظ، 1382: 159)

9-4- احتیاط

پا منه بیرون ز زهد خشک چون عارف نه­ای / طفل را دارالامانی بهتر ازگهواره نیست (دیوان، 1387: 2/658)

شاعر انسانهای ناآگاه را به بچه­ای تشبیه می کند که بهترین و امن­ترین مکان برای آنها گهواره است و به مصداق «لَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ؛ بقره، 195: با دست­های خود، خودتان را به هلاکت نیندازید» به آنها توصیه می­کند که جانب احتیاط را رعایت کرده از ورود به هر مکان و ارتباط با هر شخصی خودداری کنید.

10- کودک و افسانه

شاعر از عشق کودکان به افسانه و داستان، دنیا دوستی آدمی را فرایاد می­آورد. همچنین کار بیهوده را به افسانه­های کودکان مانند می­کند و افسانه شنیدن کودک را با غفلت بزرگسالان پیوند می­دهد:

10-1- میل به بهشت و فراموش کردن حق

شاعر مضمون «عشق کودکان به افسانه و قصه» را در استخدام خود گرفته و می­گوید:

زاهدان را غافل از حق کرد اوصاف بهشت / چشم بند کودکان شیرینی افسانه است (دیوان، 1387: 2/593)

زاهدی که به طمع بهشت گام برمی دارد و از عبادت احرار محروم است و مظاهر ظاهری بهشت را به لذت «ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً؛ الفجر، 28» ترجیح می دهد به کودکی تشبیه شده که شیرینی داستان او را از همه ارزش ها و نعمت­های الهی غافل کرده است.

10-2- افسردگی

گفتگوی عشق با افسردگان بی حاصل است / پیش طفلان دفتر افسانه می باید گشود (دیوان، 1387: 3/1334)

مولوی فارغان از عشق را شایسته «پالان و افسار» و «گردکان بازی[19]» می­داند. سعدی آنها را «کج طبع جانور» می نامد. حافظ برایشان نماز میت می خواند:

هر آنکس که نیست در این حلقه زنده به عشق / برو نمرده به فتوای من نماز کنید (حافظ، 1382: 244)

صائب افسردگان بی­خبر از عشق را کودکانی می­نامد که در پیچ و خم کوچه­های افسانه و قصه گم شده اند.

10-3- غفلت و ناآگاهی

کم است مستی غفلت ترا، که چون طفلان/ فسانه­ای دگر از بهرخواب می­باید؟ (صائب، 1387: 4/1933)

شاعر، عوامل غفلت را به افسانه کودکان تشبیه کرده که موجب خواب آنها می شود در واقع با این سؤال بلاغی از آدمی می خواهد که از عوامل غفلت دوری کند.

11- کودک و درس

شاعر از سادگی لوح و دفتر کودکان و آرامش آنها به یاد کسانی می افتد که زیبایی و قدرت موجب رنج و گرفتاری آنها شده، همچنین کودکی را که در کتابی گرانقدر، به دنبال عکس می گردد با کسانی مقایسه می کند که در دنیا به جای پرداختن به امور انسانی و اخلاقی به دنبال امور ناپایدار و مادی هستند.

11-1- قناعت و سادگی

قناعت کن به لوح ساده چون طفلان ازین مکتب / که نقش یوسفی خواب پریشان است دلها (دیوان، 1387: 1/176)

در این بیت نیز سادگی و قناعت را با استخدام لوح ساده کودکان در مکتب، موجب آسایش دانسته است. در زمانی که کودکان هم سن یوسف با نوشتن بر لوح­های ساده مشغول بودند، یوسف به سبب زیبایی دچار آن همه مصیبت شد. شاید پیام شاعر به انسان­های عادی که از برخی نعمت­های خاص خداوند بی­بهره­اند این است که «سر بزرگ دردسر بزرگ دارد» و زیبایی یوسف موجب رنج­های فراوان شد و اگر از جمال و زیبایی بی­بهره بود، این همه مصیبت نمی­دید.

«دشمن طاوس آمد پر او / ای بسا شه را بکشته فر او» (مولوی)

هَوِّنِ الأَمرَ تَعِش فی راحَةٍ / کُلَّ ما هَوَّنَت إِلّا سَیَهونُ (علی (ع)، 2008: 148)

کار را آسان بگیر تا در آسایش زندگی کنی هر چه را آسان بگیری، آسان می­شود.

شهپر طاووس را آخر مگس ران می­کنند / چون خود آرایان تلاش در جامه رنگین مکن (همان، 5/2651)

11-2- غفلت و نادانی

چند اوقات گرامی همچو طفل بی سواد / در ورق گردانی لیل و نهارم بگذرد (دیوان، 1387: 3/1154)

تصویر کودکی که کتابی ارزشمند را ورق می­زند و بدون توجه به مطالب و معانی گرانبهای آن، به دنبال عکس و بازی و ورق زدن بیهوده آن است، دستمایه شاعر شده است تا عمق غفلت و نادانی افرادی را نشان دهد که در کتاب گرانقدر زندگی به دنبال عکس می گرذند و عمر خود را بیهوده تلف می­کنند و به جای پرداختن به فضائل، اسیر رذایل می­شوند و از امور معنوی و انسانی غافل شده به زرق و برق ناپایدار دنیا دل می­بندند.

12- کودک و نادانی

از سادگی کودکان و نداشتن قوه تمییز بین خوب و بد، افراد ساده و نادان را فرا یاد می­آورد، همچنین به فریفتگان دنیا هشدار می­دهد که چون کودکان حیران دنیا نشوند:

12-1- ناآگاهی و حماقت

طفلی و سنگ و گهر در نظرت یکسان است / تو چه دانی که درین خاک چها ریخته است (دیوان، 1387: 2/755)

صائب اهمیت ندادن انسانها به ارزشهای زندگی و نادیده انگاشتن آنها را به کودکانی تشبیه کرده که سنگ و گوهر در نظرشان یکسان است[20]. احتمال اینکه شاعر در بیت بالا به رباعی زیر از خیام نظر داشته، منتفی نیست:

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست / بیدادگری شیوه دیرینه تست

ای خاک اگر سینه تو بشکافند / بس گوهر قیمتی که در سینه توست (خیام)

در صورت اخیر پیام شاعر، هشدار به زندگان است که آگاه باشید، عزیزان و بزرگانی بی­نظیر در دل خاک آرمیده­اند و «این معامله تا صبحدم نخواهد ماند» و «بر تو هم این ماجرا رود».

12-2- عشق به دنیا

دل چو اطفال مبندید براین نقش و نگار / کاین بهاری است که یکدست خزان خواهد شد (دیوان، 1387: 4/1655)

حافظ می­گوید: می بیاور که ننازد به گل باغ جهان / هر که غارتگری باد خزانی دانست (حافظ، 1382: 48)

از ویژگیهای کودکان دلبستگی به جاذبه­ها و رنگهای فریبنده و زمان حال و غفلت از آینده است. نعمتهای آدمی در زندگی چون جوانی، سلامتی و... دلبستگیهای ناپایداری هستند که مانند گل­ها عمری محدود و کوتاه دارند و انسانهایی که دل به دنیا خوش می­دارند، چون کودکان ساده و غافلند و از حقیقت به دور. «وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ؛ آل عمران، 185: زندگی دنیا چیزی جز کالای فریب نیست». بدیهی است که نوع نگاه آدمی به دنیا و میزان درک او از حقیقت است که موجب شرمساری و یا سربلندی اوست:

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید / شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد (حافظ، 1382: 133)

13- کودک و دندان

از دندانی که پیران در صد سالگی در می­آورند، نتیجه می گیرد که حرص آنها هم برای خوردن و میل به دنیا افزایش می­یابد، همچنین از دندان در آوردن طفل و نیاز به غذا پی به نظم طبیعت و برنامه­ریزی خلقت می­برد.

13-1- حرص در پیری

هم از کودک مزاجیهای حرص است / که در صد سالگی دندان برآید (دیوان، 1387: 4/2178)

صائب در جایی دیگر با اشاره به افزایش حرص در دوران پیری گفته است: «آدمی پیر چو شد حرص جوان می­گردد» در اینجا با تعبیری شاعرانه یکی از قراین افزایش حرص در دوران پیری را دندان در آوردن در صد سالگی می­داند و مدعی می­شود اگر آدمی در صد سالگی کودک مزاج و در نتیجه حریص نمی­بود، دندان در نمی­آورد. در امثال عربی آمده است: «حریص­تر از کودک». نک: (سبزیان­پور، 1390: سیمای کودک...، 20)

13-2- نظم خلقت

شود هر اختری زیر فلک در وقت خود طالع / رسد چون نوبت نان طفل بی­دندان نمی­ماند (صائب، 1387: 3/1536)

هیچ نیازی در عالم خلقت بی پاسخ نمی­ماند اگر تشنگی هست آب نیز هست اگر اکسیژن لازم است در هوا وجود دارد، اگر بدن به انواع ویتامین و پروتیئن نیازمند است، قبلا برای او پیش­بینی شده است. وقتی کودکی رشد می­کند و نیاز به مواد غذایی جدید پیدا می­کند همزمان دندان در می­آورد. بنابراین هر کاری وقتی دارد و نظمی و ترتیبی.

14- کودک و مکیدن انگشت

شاعر با دیدن کودکی که انگشت خود را می­مکد به یاد کسانی می­افتد که با درخواست از دیگران دچار ذلت و خواری می­شوند:

14-1- قناعت و عزت نفس

صائب ز ناز دایه بی­مهر فارغ است / طفلی که با مکیدن انگشت خو گرفت (دیوان، 1387: 2/1030)

صائب حال افراد قانع و دارای عزت نفس را به حال کودکی تشبیه می کند که به جای مکیدن پستان دایه، به مکیدن انگشت خود قناعت می کنند و منت دایه را نمی کشند.

این مضمون به تعبیر سعدی «هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد» بسیار نزدیک است. موضوع قناعت است و «چشم طمع از دست کسان بریدن» و تکیه بر داشته­های­ خود به جای توقع از دیگران که موجب سربلندی و رهایی از منت آنهاست. بنا به گفته­ی علی (ع): «الطَّامِعُ فی وَثَاقِ الذُّلِّ. نهج البلاغه، کلمات قصار 226»: طمعکار در بند ذلت و خواری است.

همتی کو تا نخارم پشت خویش / وارهم از منت انگشت خویش

15- کودک و عشق به لباس رنگی

از عشق کودکان به لباس رنگی درس قناعت و ساده زیستی می دهد:

15-1- سادگی و قناعت

ترکش پر تیر از رنگین لباسی شد هدف / همچو طفلان جامه رنگین هوس کردن چرا (دیوان، 1387: 1/24)

خودنمایی و فضل فروشی، موجب جلب توجه و دردسر و پیامدهای بد بسیار است، و به اصطلاح «هر که بامش بیش برفش بیشتر» و هرچه آدمی ساده باشد کمتر مورد آماج تیر بلا قرار می­گیرد. این مفهوم در مثنوی بدین صورت آمده است:

نردبان خلق این ما و منی است / عاقبت این نردبان شکستنی است

هر که بالاتر رود احمق­تر است / استخوان او بدتر خواهد شکست (مولوی، 1360: 762)؟؟

علی (ع) در صفات متقین می­فرماید: «وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِیفَةٌ... خَاشِعاً قَلْبُهُ، قَانِعَةً نَفْسُهُ، مَنْزُوراً أَکْلُهُ، سَهْلاً أَمْرُهُ، مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصَادُ؛ نهج البلاغه، خطبه 193: نیازهایشان اندک است، قلبشان خاشع، خوراکشان اندک، کارشان ساده و لباس هایشان در حد میانه است».

16- کودک و گم شدن

16-1- عیبجویی

طفلی است راه خانه خود کرده است گم / هر ناقصی که در صدد عیب جستن است (دیوان، 1387: 2/947)؟؟

شاعر کسانی را که به جای شناختن خود، در پی عیب جویی دیگران هستند، ناقص و گمراه دانسته و آنها را به کودکی تشبیه کرده است که راه خانه خود را گم کرده­اند.

16-2- جستجوی حق

طفل می گرید چو راه خانه را گم می کند / چون نگریم من که صاحبخانه را گم کرده­ام (دیوان، 1387: 5/2554)

کودک به خاطر گم کردن راه خانه گریه و زاری سر می دهد و احساس ناامنی می کند. صائب با دیدن چنین کودکی با یک استفهام بلاغی نتیجه می­گیرد آنهایی که به جای خانه، صاحبخانه را گم کرده و از همه نعمت­ها و رحمت­های بیکران او محروم شده­اند، هزار بار بیشتر از آن بچه­ی گم شده باید گریه کنند تا حضرت حق را بیابند و در سایه رحمت او آرامش یابند.

17- کودک و مدرسه

17-1- تلخ کردن شادی امروز به خاطر فردا

در غم فردا سرآمد شادی امروز ما / یاد شنبه تلخ بر طفلان کند آدینه را (دیوان، 1387 1/119)

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را / عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است (همان، 2/513)

صائب در این دو بیت اظهار تاسف می کند از کسانی که به خاطر غم و اندوه آینده، شادی امروزشان را خراب می کنند و برای بیان این حالت مردم و ناپایداری شادی آنها، تعطیلی جمعه بچه ها را به تصویر می کشد که چگونه با یاد شنبه، جمعه­­ی خود را تلخ می کنند.

علی (ع) می فرماید: ای فرزند آدم غم و اندوه روزهایی را که نیامده، بر امروز خود قرار نده؛ زیرا اگر عمری داشته باشی خداوند روزیت را می دهد: «یَابْنَ آدَمَ، لاَ تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذِی لَمْ یَأْتِکَ عَلَی یَوْمِکَ الَّذِی قَدْ أَتَاکَ، فَإِنَّهُ إِنْ یَکُ مِنْ عُمُرِکَ یَأْتِ اللَّهُ فِیهِ بِرِزْقِکَ.» (نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 273)

17-2- غفلت از قیامت

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو / پیر گشتی و همان در فکر فردا نیستی (دیوان، 1387: 6/3245)

فکر شنبه تلخ دارد جمعه را بر کودکان / من چسان غافل به پیری از غم فردا شوم (همان، 5/2622)

کودکان با وجود عقل ناقص خود با یاد شنبه و نگرانی از کوتاهی در انجام تکالیف، تعطیلی جمعه را با لذت نمی گذرانند. چگونه ممکن است آدمی با وجود نزدیکی به مرگ، نگران نتایج اعمال و قصور خود نباشد.

18- کودک و گاز گرفتن پستان مادر

18-1- مکافات عمل

شیر خود خون می­کند طفلی که پستان می­گزد / بدگهر از جهل با چرخ مصفا دشمن است (دیوان، 1387: 2/548)

قانون مکافات عمل و بازتاب رفتارهای آدمی برای همگان شناخته شده و معروف است. کمتر گوینده و شاعری دیده می­شود که گزارشی از این مشیت الهی نداشته باشد. «از مکافات عمل غافل مشو / گندم از گندم بروید جو از جو» در میان همه تعابیری که از مکافات عمل آمده، آینه­ای که صائب در مقابل خواننده قرار داده، شگفت و بی­نظیر است، بدی و ناسپاسی آدمی چون گاز گرفتن پستان مادر است که نتیجه آن تبدیل شیر به خون است. شیری که مایه حیات و آرامش بچه است، به سبب بدکاری تبدیل به خونی می شود که نامطبوع است و ترسناک. در مصراع دوم بوی خوشبینی نسبت به دنیا و گردش روزگار به مشام می رسد؛ زیرا می­گوید: «آنها که با گردش روزگار دشمنی می کنند، بدگهر و نادان هستند». این مضمون در بیت زیر نیز دیده می­شود:

دایم ز خوی خود کشد آزار بدگهر / خون است شیر، کودک پستان گزیده را (همان، 1/358)

19- کودک و رحم مادر

شاعر از دیدن جنینی که در رحم مادر است و در آن فضای بسته روزیش تأمین می­شود، نتیجه می­گیرد، روزی مقدر است تابع علل و اسباب ظاهری و منطقی نیست:

19-1- روزی مقدر

مانع رزق مقدر نشود در بستن / در رحم روزی اطفال مهیا گردد (صائب، 1387: 4/1577)

در رحم اطفال از تحصیل روزی فارغند / مانع رزق مقدر خانه دربسته نیست (همان، 2/655)

در فرهنگ اسلامی روزیِ هر کسی مقدر است و آنچه باید برسد، می­رسد و آنچه مقدر نیست با تلاش و کوشش به دست نمی­آید. حضرت حق مسبب الاسباب است وقتی بخواهد از جایی می­رساند که احتمال آن نمی­رود: «وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ؛ طلاق، 2: خداوند از جایی که به او گمان نمی رود، روزی می­رساند» و «وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا؛ هود، 6: هیچ جانوری در زمین نیست مگر اینکه روزیش به عهده خداست» شاعر برای روشن کردن این مضمون عقلی و انتزاعی که فهم آن برای گروهی دشوار است، فرزندان در رحم مادر را به عنوان شاهد می­آورد: خدایی که روزی بچه را در آن زندان و قفس در بسته تأمین می­کند، قادر است رزق آنها را به شیوه­ای تأمین کند که به فکر آدمی نمی­رسد، چرا که «رزق تو بر تو ز تو عاشق تر است»

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم / با پادشه بگوی که روزی مقدر است (حافظ، 1382: 39)

20- کودک و وابستگی به مادر

20-1- غفلت

طفلی که بود بال و پرش دامن مادر / از سیر و تماشا چه خبر داشته باشد (دیوان، 1387: 4/2111)

قرآن کریم می­­فرماید: «قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ؛ نمل، 69: در زمین به سیر و سیاحت بپردازید» این تعبیر به گونه های دیگری هم در قرآن کریم به کار رفته است، از جمله: «أَفَلَا یَنْظُرُونَ...؛الغاشیة، 17: چرا نگاه نمی­کنید...» این سیر در زمین و تأمل در مخلوقات و دیدن نشانه­های خداست که به آدمی معرفت و شناخت می­دهد. «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ؛ فصلت، 53: نشانه­های خود را در آفاق و انفس به آنها نشان خواهیم داد».

صائب حال کسانی را که سیر آفاق و انفس ندارند به بچه­ای تشبیه می­کند که به دامان مادر چسبیده و از دیدن عجایب هستی و رسیدن به معرفت و کمال محروم است.

20-2- میل به تباهی

دل چو ذوق بی خودی را یافت خصم تن شود / بر زمین ساکن نگردد طفل چون دامن شناخت (کلیات، بی­تا: 286)

بچه­هایی که تنها مادر را می­شناسند و همواره به دامن مادر می­چسبند، در دنیای خیال انگیز صائب یادآور کسانی هستند که در اثر بی­مبالاتی و مسؤلیت ناپذیری به موجودی ناتوان و ضعیف تبدیل می­شوند که بیشترین دشمنی را با نفس خود می­کنند. همانگونه که بچه­های آویخته به مادر اراده و قدرت دوری از مادر و در نتیجه هرگونه تصمیم و اراده­ای را ندارند، چنین افرادی نیز توان رهایی از تنبلی و بیهودگی را ندارند.

21- کودک و ضعف

21-1- خطر انحراف

برد از راه بیرون هر دلیلی بی بصیرت را / به آسانی ز دست کور هر طفلی عصا گیرد (صائب، 1387: 3/1446)

بچه سمبل ضعف و ناتوانی است، با این وجود قادر است عصا را از دست نابینا بگیرد این نابینا برای صائب یادآور کسی است که آگاهی و معرفت ندارد و هر آدم ضعیفی می تواند با اندک استدلال او را از راه حق منحرف سازد و گمراه کند. پیام شاعر، هشدار به کسانی است که در اثر نداشتن آگاهی و معرفت در معرض خطر گمراهی و انحرافند.

22- کودک و گریه

22-1- نفرین

آسمان آسوده است از بیقراریهای ما / گریه طفلان نمی سوزد دل گهواره را (دیوان، 1387: 109)

آسمان را دل نسوزد بر شکایت پیشگان / دایه بیزار است از طفلی که پستان می­گزد (همان، 3/1185)

این بیت یادآور این سخن سعدی است:

قضا دگر نشود اگر هزار ناله و آه / به شکر یا شکایت برآید از دهن

فرشته­ای که وکیل است بر خزاین باد / چه غم خورد اگر بمیرد چراغ پیرزنی(سعدی، 1368، گلستان: 182)؟؟

همانگونه که دایه از گریه کودک که معمولا بی­دلیل است، ناراحت نمی­شود، آسمان هم به شکایت افراد کم حوصله و عجول توجهی نمی­کند. زیرا آنها مسائل شخصی و منافع فردی خود را می بینند و از امور کلان غافلند.

23- کودک و سادگی

23 -1- دیدن خوبی­ها

در خاک تیره دیدن نورصفا کمال است / هر طفل می­تواند مه را درآب دیدن (دیوان، 1387: 6/3126)

دیدن زیبایی ماه در آب زلال، طبیعی و بدیهی است به گونه ای که یک بچه هم این زیبایی را به راحتی می بیند. آنچه مهم است خوشبینی و دیدن خوبیها در تیرگی و بدیهاست[21]. «اگر مردی احسن الی من اساء».

نتیجه

ذهن وقاد و خیال باریک بین صائب، توانسته است حالات و صفات کودکان را با نکات اخلاقی، فلسفی به گونه­ای گره زند که با مقایسه دو طرف معادله دلیلی روشن و محسوس برای اثبات مفاهیم ذهنی پیچیده ارائه دهد، به گونه­ای که از یک سو موجب شگفتی و از دیگر سو رضایت خواننده را با شیوه بیانی خود جلب می­کند.

صائب کسی به رتبه شعرم نمی رسد / دست سخن گرفتم بر آسمان شدم (همان، 5/2810)


جدول

در جدول زیر فهرستی از حالات و صفات کودکان و نتایج اخلاقی که شاعر از آنها گرفته، ارائه کرده ایم. به گمان ما اگر کشف این روابط (صفت کودک و نتیجه اخلاقی) به مسابقه گذاشته شود، نتیجه نشان خواهد داد که صائب شاعری بی نظیر است که چون مخترعان و مکتشفان کم نظیر و استثنایی، پیوندهایی دلنشین و شگفت، بین امور بیگانه از هم، پیدا کرده که عموم مردم و حتی خواص نیز از کشف آنها عاجزند.

حالات و صفت کودک

نتیجه اخلاقی و اعتقادی

 

حالات و صفت کودک

نتیجه اخلاقی و اعتقادی

1- بازی کودک

1- غفلت آدمی

4- کودک و شیر خوردن

 

 

1- عشق به بهشت

2- زهد دروغین

2- تلاش برای روزی

3-غفلت از یاد خدا

3-رحمت خداوند

4- بی ارزشی دنیا

5- کودک و شیرینی

1- فریب دنیا

5- وقار و حرمت پیری

6- کودک و میوه خام

1- بدبختی و تلخکامی آدمی

6- تزکیه نفس

 

7- کودک و تماشا

 

1- عظمت و بزرگی آدمی

7- خطر سخن

2- میل به دنیا

8- ستم به مردم

3- پیری و حسرت زندگی

9- دل کندن از دنیا

4- خودشناسی

2- خاکبازی

 

 

 

 

 

 

1- جایگاه والای انسان

5- عبرت از دنیا

2- غفلت از روح و روان

8- کودک و خواب

1- گریه سحری

3- رنج و عذاب عاقلان

 

9- کودک و گهواره

1- عظمت و بزرگی انسان

4- سیلی روزگار

2- نماز بی حضور

5- عبرت نگرفتن

3- نقش سازنده سختی­ها

6- پیری و معرکه­گیری

4- احتیاط

7-مسئولیت ناپذیری

 

10- کودک و افسانه

1- میل به بهشت و فراموش کردن حق

8- بی­توجهی به آخرت

2- افسردگی

9- سختی­های دنیا

3- غفلت و ناآگاهی

10- غفلت و نادانی

11- کودک و درس

1- قناعت و سادگی

11- عروج آدمی

2- غفلت و نادانی

3-­کودک ­و­سنگ انداختن

1- بی احترامی علما در میان مردم

 

12- کودک و نادانی

1- ناآگاهی و حماقت

2- عشق به دنیا

13- کودک و دندان

1- حرص در پیری

18- کودک و گاز گرفتن پستان مادر

1- مکافات عمل

2- نظم خلقت

19- کودک و رحم مادر

1- روزی مقدر

14- کودک و مکیدن انگشت

1- قناعت و عزت نفس

 

20- کودک و وابستگی به مادر

1- غفلت

15- کودک و عشق به لباس رنگی

1- سادگی و قناعت

2- میل به تباهی

16- کودک و گم شدن

1- عیبجویی

21- کودک و ضعف

1- خطر انحراف

2- جستجوی حق

22- کودک و گریه

1- نفرین

17- کودک و مدرسه

1- تلخ کردن شادی امروز به خاطر فردا

23- کودک و سادگی

1- دیدن خوبی­ها

2- غفلت از یاد قیامت

 

منابع

قرآن کریم

نهج البلاغه

آمدی، عبد الواحد بن محمد، (1371)، غرر الحکم و درر الکلم، المعجم المفهرس لألفاظ غرر الحکم، به کوشش علی رضا برازش، چاپ اول، انتشارات امیر کبیر.

انوری، حسن، (1368)، مقدمه گزیده اشعار صائب تبریزی، انتخاب و شرح جعفر شعار و زین العابدین مؤتمن، چاپ و نشر بنیاد، تهران. ؟؟

-----، (1370)، مقدمه بر گزیده اشعار صائب تبریزی، انتخاب و شرح جعفر شعار و زین العابدین مؤتمن، چاپ دوم، چاپ و نشر بنیاد.

حافظ، (1382)، دیوان، به تصحیح بهاء الدین خرمشاهی، چاپ چهارم، انتشارات دوستان، تهران.

حسن پور آلاشتی، حسین، (1384)، طرز تازه، سبک شناسی غزل سبک هندی، چاپ اول، انتشارات سخن، تهران.

ذوالفقاری، حسن، (1385)، داستان­های امثال، تهران: مازیار.

الزمخشری، ابوالقاسم محمود بن عمر، (1412)، ربیع الابرار و نصوص الاخبار، تحقیق عبدالامیر مهنا، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت- لبنان.

سعدی، (1368)، بوستان، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، چاپ سوم، انتشارات خوارزمی، تهران.

------،گلستان، به کوشش خلیل خطیب رهبر، چاپ پنجم، انتشارات صفی علیشاه.

شعار، جعفر و مؤتمن، زین العابدین، (1370)، گزیده اشعار صائب تبریزی، مقدمه: حسن انوری، چاپ دوم، چاپ و نشر بنیاد.

شفیعی کدکنی، محمدرضا، (1378)، ادبیات فارسی «از عصر جامی تا روزگار ما»، ترجمه حجت اله اصیل، چاپ اول، تهران. ؟؟

شهری، جعفر، (1379)، قند و نمک، چاپ سوم، انتشارات معین.

صائب تبریزی، (1387)، دیوان، به کوشش محمد قهرمان، چاپ چهارم، شرکت انتشارات علمی فرهنگی.

-------، (بی تا)، کلیات، مقدمه و شرح و توضیح محمد عباسی، چاپ اول، نشر طلوع.

عباسی، محمد، (بی­تا)، مقدمه کلیات صائب تبریزی، چاپ اول، نشر طلوع.

علی (ع)، (2008)، دیوان، اعتنی به عبدالرحمن المصطاوی، بیروت- لبنان، دار المعرفة.

غزالی، ابو حامد، محمد (1368)، احیاء العلوم، ترجمه مؤید الدین محمد خوارزمی، به کوشش حسین خدیو جم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

فروازنفر، بدیع الزمان، (1385)، احادیث و قصص مثنوی، ترجمه کامل و تنظیم مجدد: حسین داودی، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، تهران.

قهرمان، محمد، (1373)، مجموعه رنگین گل (گزیده اشعار صائب تبریزی)، شرح و توضیحی بر اشعار صائب، چاپ دوم، انتشارات سخن، تهران.؟؟

نظامی گنجه­ای، (1389)، کلیات نظامی، تصحیح و شرح: وحید دستجردی، انتشارات طلایه.

مجلات

آقا محمدی، مسیح، (1388)، «اساس ایدوئولوژیک سبک هندی»، برگردان شهروز رشید، صائب تبریزی، مجموعه مقالات، به اهتمام محمد علی حسینی، چاپ اول، نشر دنیای نو، تهران، ص 110-122

خسروان، محمد حسین، (1378)، «سعدی و صائب و فوائد خاموشی»، پژوهشنامه علوم انسانی، دانشگاه شهید بهشتی، دانشکده ادبیات، شماره 25، ص 171-181

سبزیان پور، وحید و جهانی، هدیه، (1390)، «سیمای کودکان در آیینه امثال و ادب فارسی»، مجله کتاب ماه، سال پانزدهم، شماره اول، ص 18-32

-----، (1387)، «مضامین شعر و ادب عربی در دیوان ایرج میرزا»، فصلنامه علمی و پژوهشی کاوش نامه، سال نهم، شماره 17، پاییز و زمستان 1387، 154- 208

-----، (1389)، «تأثیر کلام امام علی (ع) در اشعار ابوالعتاهیه»، پژوهشهای قرآن و حدیث (مقالات و بررسیهای سابق)، شماره یک، سال 43، ص 79-100

-----، (1388)، «تأثیر نهج البلاغه بر گلستان سعدی»، فصلنامه علوم اسلامی، دانشگاه پیام نور، سال اول، شماره صفر، ص 105-126

فصلنامه ادبیات تعلیمی، سال چهارم، شماره چهاردهم، تابستان 1391، ص 23-70



[1] - در مصرع اول بیت ایهام وجود دارد: الف) زمین از رفتار انسانها، دلخون است. ب) خاک، خون دل آدمی را با دفن او می خورد. خون دل خوردن و خونین جگر، دو کنایه هستند؛ خاک و چرخ تضاد دارند و فاصله بسیار این دو موجب گسترده شدن فضای تصویر و حرکت ذهن از زمین تا آسمان است. صنعت تشخیص در هر دو مصراع وجود دارد؛ زیرا به خاک و چرخ ویژگی انسانی داده شده است. ضمنا خاک مجاز مرسل با علاقه جنس به معنای زمین است و طفل بازیگوش استعاره از انسان غافل و بی فکر است.

[2] - آسمان را می توان در معنای حقیقی آن و یا با علاقه حال و محل به معنای فرشتگان دانست.

[3] - به نظر می­رسد صائب در این بیت نگاهی به آیه مشهور«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا؛ احزاب،72» و بیت حافظ «آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه فال به نام من دیوانه زدند» داشته است.

[4] - خاک در معنای زمین مجاز مرسل با علاقه جنس است.

[5] - ذولفقاری (1385: 597-598) در زیر ضرب المثل «سیب را بینداز هوا تا زمین آید یا نصیب یا قسمت» 3 داستان نقل کرده که خلاصه آنها این است: کسی محکوم به مرگ شده بود، آخرین آرزوی او را پرسیدند، گفت اجازه دهید این سیب را به آسمان بیاندازم و تا زمانی که به زمین نرسیده مرا نکشید، حاکم ستمگرکه به نادانی او می خندید اجازه داد سیب را به آسمان بیندازد، از قضا سیب بر سر اسب حاکم فرود آمد، اسب رم کرد، حاکم کشته شد و محکوم از مرگ نجات یافت.

[6] - از علی (ع) نقل شده است: «کلکم عیال الله والله سبحانه کافل عیاله: همه شما عیال خدایید و خداوند سبحان خانواده خود را تأمین می کند» (آمدی، 1371: 2/2063)

[7] - در خاک غلطیدن ایهام دارد: یکی بازیهای کودکانه و دیگری وابستگی­های دنیای مادی و خاکی.

[8] - دست فلک صنعت استعاره و یا تشخیص است که به فلک صفت و ویژگی انسانی داده شده است. تصور دست داشتن آسمان و سپس کبود شدن آن، از شدت گوشمالی آدمی، مستلزم آن است که آدمی در خیال خود، تابلویی عظیم به اندازه آسمان خلق کند.

[9] - شاعر در این بیت، بین گرد، خاکبازی و طفل تناسب، و بین پیری و طفل تضاد ایجاد کرده است.

[10] - این بیت به گونه­ای شباهت با ابیات زیر از ایرج میرزا دارد:

دانی که چرا طفل به هنگام تولد / با ضجه و بی تابی و فریاد و فغانست...

 زانست که در لوح ازل دیده که عالم / بر عالمیان جای چه ذل و چه هوانست

 داند که در این نشئه چها بر سرش آید / بیچاره از آن لحظه اول نگران است برای اطلاع بیشتر نک: (سبزیان پور، 1387، مضامین...: 164)

[11] - برای اطلاع از دیدگاههای علی (ع) درباره دنیا و تأثیر آن در اشعار ابوالعتاهیه، نک: (سبزیان پور، 1389: 83-91)

[12] - برای اطلاع از روایات در خصوص آزار و اذیتی که مؤمنین در این دنیا می بینند، نک: (فروازنفر، 1385: 173)

[13] - به نظر می رسد صائب به این بیت حافظ نیم نگاهی داشته است:

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی / به سیب بوستان و شهد و شیرم

[14] - ان قوما عبدوا ا... سبحانه رغبة فتلک عبادة التجار، و قوما عبدوه رهبة فتلک عبادة العبید، و قوما عبدوه شکرا فتلک عبادة الاحرار. (آمدی، 1371: 1753)

[15] - در این آیه از قرآن کریم به جوی شیر اشاره شده است: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَأَنْهَارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ؛ محمد، 14»

[16] - شهری (1379: 779) نوشته است (نقل به اختصار): برای طلاب مدرسه ای نذر بردند، هر یک با سرفه ای وجود خود را اعلام کرده از نذر برخوردار شدند، طلبه ای که بدون عکس العمل خاصی به خدا توکل کرده و در حجره خود نشسته بود از نذر محروم شد. صاحب نذر به او گفت: با توکل اهنی هم لازم است. برای اطلاع از لزوم تلاش برای رزق مقسوم در نهج البلاغه و تأثیر آن در گلستان سعدی، نک: (سبزیان پور، 1388، تأثیر نهج البلاغه....: 123)

[17] - فرشتگان ازدحام کرده­اند تا آدم را ببینند زیرا وقتی به حضرت حق گفتند، چرا موجودی خونریز و مفسد در زمین خلق می کنی؟ خداوند فرمود «إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ؛ بقره، 30» به نظر می­رسد، در دیدگاه شاعر، فرشتگان برای تفسیر این پاسخ خداوند، صف کشیده­اند.

[18] - به نظر می رسد صائب به آیات قرآنی نظر داشته است، زیرا خداوند می فرماید: آیا گمان می کنید که به سادگی وارد بهشت می شوید؟ سپس در ادامه مثال می زند کسانی که به رستگاری رسیدند، دچار سختی فراوان شدند «مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ»، به حدی که لرزیدند و دچار تزلزل شدند « وَزُلْزِلُوا» تا آنجا که پیامبر و همراهانش از شدت اضطرار فریاد زدند: یاری خدا کجاست؟ « مَتَی نَصْرُ اللَّهِ؟» اینجا بود که پس از تزلزل و درخواست عاجزانه و خالصانه ندا رسید: یاری خدا نزدیک است « الا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ».

«اَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتَّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَی نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ؛ بقره، 214»

[19] - اشاره به داستان عاشقی که معشوق گردو بر دامن او ریخت. نک: (سبزیان پور، سیمای کودک...، 1390: 29)

[20]- سعدی در بوستان داستانی دارد که در زمان کودکی با دادن یک خرما، انگشتر طلا را از او گرفته­اند:

چو نشناسد انگشتری طفل خرد / به شیرینی از وی توانند برد / تو هم قیمت عمر نشناختی / که در عیش شیرین برانداختی. نک: (همو، 27)

[21] - این تعبیر صائب یادآور حکایت زیر است: عیسی (ع) با جمعی از یاران خود از کنار سگی مرده و متعفن می گذشتند، یکی از یاران به اوگفت: چقدر بوی این سگ بد است! عیسی (ع) فرمود چرا نمی­گویی چقدر دندان­هایش سپید است؟ برای اطلاع از این داستان در مخزن الاسرار (در قالب نظم)، ربیع الابرار و احیاء العلوم نک: (نظامی، 1389: 1/108)، (زمخشری، 1412: 2/326) و (غزالی، 1368: 293)